یارب نظرتو برنگردد        برگشتن روزگار، سهل است

پیشرفت و موانع پیشرفت ایران : وبسایت شخصی محمدعلی اثنی عشری

  • محمدعلی اثنی عشری : تعامل گسترده با کشورها و مردم جهان به نوعی همان جهانی شدن است . بسیارخوب ...اما حتماً مسئولین محترم و مردم میدانند که تحقق این رهنمود و راهبرد ؛ ملزوماتی دارد که مشغول تنظیم نظرات خود در این خصوص هستم
  • کولبری و دستفروشی معضل نیست ! نیاز جامعه است. مدیریت کارآمد و ساماندهی میخواهد.
  • محمدعلی اثنی عشری : تعامل گسترده با کشورها و مردم جهان به نوعی همان جهانی شدن است . بسیارخوب ...اما حتماً مسئولین محترم و مردم میدانند که تحقق این رهنمود و راهبرد ؛ ملزوماتی دارد که مشغول تنظیم نظرات خود در این خصوص هستم

    تعامل گسترده با کشورها و مردم جهان به نوعی همان جهانی شدن است . بسیارخوب ...اما حتماً مسئولین محترم و مردم میدانند که تحقق این رهنمود و راهبرد ؛ ملزوماتی دارد که مشغول تنظیم نظرات خود در این خصوص هستم

دل نوشته یک دهه پنجاهی در ایران

نوشته شده توسط محمدعلی اثنی عشری on . نوشته شده در یادداشتها - دلنوشته ها و راهکارهای شما برای پیشرفت ایران

 

من یک دهه ی پنجاهی هستم

نمی گم نسل سوخته یا...

فقط چند کلمه دل نوشته یا به قول ما مازندرانی ها ''دل گپ''

تب و تاب انتخابات هم تقریبا تموم شده اما خیلی چیزا نه .خیلی دل تنگیها نه.

بزارید از خیلی قبل ترها بگم.

از خیلی قبل ترها که خیلی چیزا شروع شد و حالا حالاها ادامه داره .

پدرم لیسانس آمار و اقتصاد سال 53 هستن .همون سالی که من دنیا اومدم .فکر میکنم خیلی ها معنای مدرک اون سالها رو بدونن یعنی چی!

خودمو که شناختم توی دوتا اتاق اجاره ای کوچیک بدون آشپزخونه و حمام دیدم   که همیشه هم پر از مهمون بود و سفره اش همیشه باز بود حتی با نون و پنیر و مربا

صداهای شاد .خنده ها

صداهای غمگین

صدای ناله ی مادرم که توی سرمای آب سرد داخل حیاط ظرف و لباس می شست .

آب سردی که سرماش آدمو به رقص میاورد ...وقتی از توی حیاط بر میگشت دستاش مثل گوجه فرنگی قرمز بود و یه ساعت اون رو روی علاالدین توی اتاق نگه می داشت تا شاید گرم شه .

سه تا دختر بودیم .سخت بود ولی خوب بود.  یادمه بابا می گفت و خیلی ها می گفتن که زمان انقلاب بابا هفته ای یه بار هم وقت نمیکرد کفش هاشو از پاهاش در بیاره .ای من فدای اون پاهاش بشم ...

جوون های محل رو جمع میکرد و بهشون فوتبال درس میداد .درس اخلاق رو یه چیزایی یادم می اد .از صف نفت هم یه چیزایی یادم هست ..خستگیهاش رو ....

از انقلاب چیز زیاد دیگه ای به یادندارم .

....

بابا یه مدت به اصرار دوستان و مسئولین شده بود مدیر کل یکی از ادارات .وای که چقد سخت بود .شب و روز کار کار کار

یادمه گاهی من و مامان و خواهرا شا م خودمون  رو می گرفتیم و میرفتیم اداره پیش بابا .اخه از صبح نمی دیدیمش .میدونید دخترا بابایی هستن؟؟

 خیلی اذیت شد .شاید مامان هم همینطور

بچه بودم ولی یادمه

امام جمعه زنگ میزد

نماینده زنگ میزد

از دفتر فلان وزیر و وکیل ...زنگ میزدن

خیلی عصبانی می شد .دردهاشو یادم نمی ره .بالاخره بعدداز چند بار استعفا یه بار که مشهد جلسه ای داشتن ،وزیر رو برد کنار ضریح و آقا رو واسطه قرار داد و استعفا شو گرفت ...

بعد از اون خیلی دنبالش بودن .حداقل جاهایی که من یادمه تربیت بدنی و بازرگانی و سازمان برنامه و فرمانداری بود.قبول نکرد ...

یادم رفت بگم .ما یه زمینی خریده بودیم خارج شهر.تقریبا ته دنیا.اونقد ته دنیا که اون موقع بهش می گفتن خارج از محدوده .بابا با اینکه در راس بود .سیمان رو با دوچرخه می برد . دونه به دونه از داخل شهر به ته دنیا .امروز کسی رو میشناسید که این کارا رو بلد باشه؟اون زمان چی؟

خونه رو به هر جون کندنی بود ساخت.خودش ساخت .همه رو یادمه .فقط ساخت،الان داره خراب میشه ولی قسطاش هنوز تموم نشده!

قیمت روزانه طلا و ارز

 

جدول قیمت روزانه ارز