یارب نظرتو برنگردد        برگشتن روزگار، سهل است

پیشرفت و موانع پیشرفت ایران : وبسایت شخصی محمدعلی اثنی عشری

  • محمدعلی اثنی عشری : تعامل گسترده با کشورها و مردم جهان به نوعی همان جهانی شدن است . بسیارخوب ...اما حتماً مسئولین محترم و مردم میدانند که تحقق این رهنمود و راهبرد ؛ ملزوماتی دارد که مشغول تنظیم نظرات خود در این خصوص هستم
  • کولبری و دستفروشی معضل نیست ! نیاز جامعه است. مدیریت کارآمد و ساماندهی میخواهد.
  • محمدعلی اثنی عشری : تعامل گسترده با کشورها و مردم جهان به نوعی همان جهانی شدن است . بسیارخوب ...اما حتماً مسئولین محترم و مردم میدانند که تحقق این رهنمود و راهبرد ؛ ملزوماتی دارد که مشغول تنظیم نظرات خود در این خصوص هستم

    تعامل گسترده با کشورها و مردم جهان به نوعی همان جهانی شدن است . بسیارخوب ...اما حتماً مسئولین محترم و مردم میدانند که تحقق این رهنمود و راهبرد ؛ ملزوماتی دارد که مشغول تنظیم نظرات خود در این خصوص هستم

نگاهی جامعه شناختی به برخی تحولات هنری تحولات هنری و پویایی اجتماعی

نوشته شده توسط محمدعلی اثنی عشری on . نوشته شده در فرهنگ - هنر - رسانه

هنر

‫ایرانیان ساختارهای موجود را نمی پذیرفتند و بر آن شده بودند تا این ساختارها را تغییر دهند. شعر نیمایی حاصل و نتیجه ی این خواست اجتماعی (در سال های پیش و پس از مشروطه) بود.

.

هنر پدیده‌ای اجتماعی

هنر اگرچه محصول خلاقیت فردی و اشراق  ( کشف و شهود ) شخصی است، اما بی گمان پدیده ای اجتماعی است. اجتماعی بودن این پدیده حداقل به دو معنا و در دو وجه قابل بررسی است.

۱ – هنرمند در خلا زیست نمی کند و متاثر از محیط است. بخشی از این محیط عبارت است از محیط اجتماعی ای که هنرمند در آن زیست می کند و در یک دیالکتیک مستمر از آن تاثیر می پذیرد. این تاثیر پذیری به عوامل متعدد و متنوعی بستگی دارد. عواملی چون اقتصادی، سیاسی، فرهنگی و …، در دو بعد ملی و بین المللی. امروزه با توجه به وسایل ارتباط جمعی و امکانات ارتباطی ای چون اینترنت و ماهواره این تاثیر و تاثر در بعد بین المللی نیز به سهولت و وسعت بیشتری ممکن گردیده است. تاثیر هنرمند اما از محیط و هنر جهانی اگر مبتنی بر نیازها و خواسته های داخلی و ملی و متناسب با بستر درونی جامعه ی خویش نباشد تاثیری صوری و غیر واقعی است که در مسیر پر فراز و فرود تحولات فرهنگی گم شده و از صحنه ی اجتماعی خارج می شود. مثل بسیاری شعرهایی که به واسطه ی ترجمه از شعرای خارجی چند صباحی خود نمایی می‌کنند و سپس به فراموشی سپرده می شوند. فراموشی ای که حتا در تاریخ ادبیات هم به زحمت می توان نشانی از آن ها یافت. یا برخی سبک ها و شیوه های موسیقی که به تقلید از موسیقی دیگر ملل بروز می یابند و چون متناسب با بستر فرهنگی و اجتماعی محیط نیستند و پاسخ گوی خواست و نیاز اجتماع نمی باشند به فراموشی سپرده می شوند و صدایی از آن‌ها به گوش نمی رسد. به هر روی تاثیری که هنرمند از محیط می گیرد امری است اجتناب ناپذیر که محصول کار وی – یعنی هنر – را به پدیده ای اجتماعی تبدیل می کند.

۲ – هنر که متاثر از عوامل متعدد محیطی، به گونه ای الهام بر هنرمند، خلق می شود، خود نیز بر محیط تاثیر می گذارد و این تاثیر بر محیط آن را به یک پدیده ی اجتماعی تبدیل می کند. یکی از اهداف اصلی آفرینش و خلق هنری، عرضه ی آن به عموم است. هنر اگر بر جامعه تاثیر کوتاه مدت یا بلند مدت نداشته باشد حتا اگر در عرصه ی عمومی عرضه شود مورد پذیرش قرار نمی گیرد و محصولی که مورد پذیرش قرار نگیرد، به کناری گذارده و در خلوت و انزوای بی مهری اجتماعی به فراموشی سپرده می شود. خلق هنر به سان همه ی آفرینش های انسانی یک فرآیند است. برای خلق یک اثر هنری نیاز به طی کردن یک پروسه است که من این پروسه ی خلق و آفرینش را به دو قسمت پیش از الهام و پس از الهام تقسیم می کنم. الهام هنری لحظه ی اصلی خلق اثر هنری است. اما یک هنرمند اگر پروسه ای تجربی و مطالعاتی را طی نکرده باشد هرگز به آن لحظه ی خلق نمی رسد. پس از خلق اثر وجه یا قسمت دوم پروسه آغاز می شود که طی آن اثر مخلوق به یک اثر هنری تبدیل می شود. یکی از قسمت های این پروسه ی پسینی عرضه ی عمومی اثر و پذیرش اجتماعی آن است. که اگر آن طی نشود یک اثر هنری هرگز پدید نمی آید و چنین الهام و خلقی تنها در حد آفرینش های انسان های آغازین – که بیش و پیش از آن که هنر باشند جلوه ای از باورها و آیین های مذهبی بودند – باقی می ماند. لذا یکی از بایسته های اجتناب ناپذیر هنر تاثیر اجتماعی آن است که آن را به پدیده ی اجتماعی تبدیل می کند.

پس می توان گفت که هنر محصول هنرمند است و هنرمند در دیالکتیکی چند سویه و مستمر با پیرامون است که آن را خلق می کند. هنرمند، خود برآمده و محصول انواع اکتسابات شخصی و تاریخی است که سازنده ی شخصیت اوست. شخصیت هنرمند، از مجموع خلق و خوهای ملی، تاریخی، قومی، طبقاتی، خانوادگی و … شکل می گیرد که هر کدام از این ویژگی ها و خاصه ها تاثیرات اجتماعی و تاریخی ای محسوب می شوند که نقش های مستقیم و غیر مستقیم در ایجاد و امکان شخصیت هنرمند دارند. حال این هنرمندی که خود حاصل دیالکتیک های چند سویه و مستمر با محیط و پیرامون است، مبتنی بر همین دیالکتیک چند سویه و مستمر اثر را می آفریند. هنرمند در خلا زیست نمی کند. وی در یک محیط اجتماعی – از خانواده تا ملت – پرورش یافته و در همان محیط زیست می کند و در تاثیر و تاثر مستمر با محیط است. اثر هنری نیز نتیجه ی این تاثیر و تاثر هنرمند با محیط – اعم از اجتماعی و طبیعی – و دیالکتیک چند سویه و مستمر است. دیالکتیک هنرمند با طبعیت، دیالکتیک هنرمند با اجتماع به عنوان یک پدیده ی مادی و تجربه شونده در زمان حال، و اجتماع به عنوان یک پدیده ی معنوی و فرهنگی و تاریخی و …، دیالکتیک هنرمند با افرادی که با آن ها به واسطه ی صفات شخصی و تشخص فردی شان در ارتباط مستقیم است، دیالکتیک هنرمند با محصولات و مخلوقات دیگر افراد، دیالکتیک هنرمند با حاکمیت، دیالکتیک هنرمند با طبقات، نهادها و اصناف و دیالکتیک هنرمند با خویشتن و … دیالکتیک چند سویه و مستمری است که اثر هنری نتیجه ی آن است. هنرمند بنابراین روابط چند سویه ی اجتماعی هنر را خلق می کند و هنر نیز بنابر نقش و کارکردش بر این روابط تاثیر می گذارد، و این باعث می شود که هنر پدیده ای اجتماعی باشد. هنر به عنوان یک پدیده ی اجتماعی می تواند بازتاب دهنده ی رویدادهای یک جامعه در برهه های تاریخی خاص باشد. رویدادهایی که ترجمان ثبات و ایستایی یا تحرک و پویایی یک جامعه است. بنابر هنر عرضه شده می توان به ثبات یا تحولی که در کنه و لایه های زیرین اجتماع وجود دارد پی برد. و با نگاهی جامعه شناختی به بررسی تحولات هنری پرداخت تا جامعه ی مورد پژوهش را بهتر شناخت.

تحولات هنری و پویایی اجتماعی

تحولات هنری بخشی از تحولات کلان تر ، وسیع تر و عمیق تر فرهنگی اند که در تاریخ تحولات یک اجتماع رخ می دهند و قابل مشاهده و بررسی اند. تحولات فرهنگی نیز در ارتباط مستقیم با سایر مولفه های انسانی اعم از اجتماعی، سیاسی و اقتصادی و … هستند، لذا بررسی تحولات هنری یک جامعه می تواند مفری باشد به تحولات درون لایه ای و زیر پوستی یک جامعه در مولفه های متعدد و متنوع. در یک جمله شاید بتوان گفت که هنر ترجمان رویدادهای مثبت و منفی یک اجتماع است که با توجه به آن می توان رویدادها و تحولات منتج از آن رویدادها را دریافت و به شناخت بهتر جامعه پرداخت. شعر یک جامعه نمی تواند جدا از واقعیات یک جامعه باشد. موسیقی، تئاتر و سینما، نقاشی و مجسمه سازی و همه ی شاخه ها و رشته های هنری به عنوان پدیده های اجتماعی جزئی از وجود مادی و معنوی اجتماع هستند که نمی توانند از کل اجتماع جدا باشند، چرا که هستی خویش را از اجتماع می گیرند و به محض جدا شدن از محیط هستی بخش خویش دچار مرگ و نابودی می شوند. تنوع سبک های هنری – اعم از کلاسی سیم و باروک و رومانتی سیسم و رئالیسم و سمبلیسم و … – در برهه های متعدد تاریخی یک جامعه مبین تحولاتی است که در آن جامعه اتفاق افتاده است و هنر آن جامعه تجلی و ترجمان آن تحولات اند. مسلم است جامعه ای که در آن نمی توان تحولات هنری را دید، دچار رکود و ایستایی شده است و در تاریخ هر جامعه ای، در برخی برهه ها چنین رکود و ایستایی را می توان دید. جوامع بشری همیشه دوره هایی را تجربه کرده و خواهند کرد که دوره ی رکود و انجماد اجتماعی و ماندن است. تن دادن انسان به ایستایی و ماندنش در سنت، و ترس از تغییر و تحول، ساختارهای متنوع و متعدد اما ثابتی را ایجاد می کند که اجتماع ( اکثریت قریب به تمام و نه مطلق آن ) تن به رکود و ایستایی می دهد و تحول و تغییری را نمی توان در آن برهه و دوره شاهد بود. موجودی اجتماع اعم از مادی و معنوی در انواع مولفه ها وقتی که نیازها و خواسته های اجتماع را برآورده می کند، جامعه دچار چنین رکود و انجمادی می شود. در چنین شرایطی است که انسان نمی کوشد مرزهایی را که جامعه به دور او کشیده و او در درون آن ها بزرگ شده است در هم بریزد. فقط همانی را می خواهد که موقعیتش در درون جامعه اجازه خواستنش را به او می دهد، همانی که با الگوها و سیستم ارزش های مستقر سازگاری دارد. انسان پذیرای آنی است که به دست آورده یا به او تحمیل شده است و کمترین تلاشی برای تغییر وضع موجود یا طلب شرایط و موقعیت جدید نمی کند. خواست ها و نیازها در چنین جامعه ای محدود به حدود موجود می شود و کمترین نیازی به گذر و گذار از حدود مستقر احساس نمی شود. به قول دورکیم ” هر کس در حوزه ی زندگی و فعالیت خودش به تصور گنگی از محدودیت هایی می رسد که بلند پروازیش تا آن جا می تواند پیش برود، و بر آن نیست که به چیزی در آن سوی این محدوده ها دست یابد.” جامعه ای که دچار چنین رکود و رخوتی شده باشد کمترین تحول و نوآوری ای در هیچ عرصه ای در آن دیده نمی شود، خصوصا در حوزه ی فرهنگ و هنر. ایران در برهه هایی چند از تاریخ دچار چنین رکود و ایستایی شده است که با کمی اغماض و تسامح می توان مقاطعی از دوره های ساسانی و صفویه را برای نمونه نام برد. در این برهه ها جامعه به شدت دچار ایستایی شده بود و خود را مبتنی بر محدودیت های موجودی که حاکمیت استبدادی به آن تحمیل کرده وفق داده بود. در این شرایط هنر نیز در اجتماع دچار رکود و ایستایی شده و کمترین تحول هنری ای قابل مشاهده نیست. البته برخی رشته ها و شاخه های هنری، مثل موسیقی در دوره ی ساسانی و معماری در دوره ی صفوی – بنابر خواست و فرمان حاکمیت – رشدی نسبی داشته است که البته کمترین قرابتی با خواست تاریخی و نیاز دورانی جامعه نداشته اند و رشد آن عمدتاً کمی بوده است تا کیفی و بیشتر از آن که ترجمان خواست و نیاز جامعه ی ایرانی باشد بیان گر خواست حاکمیت است.

در این جا لازم است به تفاوت ثبات و رکود نیز گریزی زده شود. در برخی جوامع – خصوصا جوامعی که از آزادی نسبی برخوردارند و نظام سیاسی آن ها مبتنی بر دموکراسی است – می توان نظم وثباتی بعضا محکم و مستحکم را دید. اما در پس و ورای این ثبات و انتظام حرکت و پویایی درونی و بیرونی جامعه نیز قابل مشاهده و تجربه است. ثبات اجتماعی به هیچ وجه به معنی رکود و ایستایی نیست و اساساً جوامعی که به ظاهر دارای نظم و ثبات اند در کنه خویش در حال تغییر و تحولات طبیعی – که عبارت است از تحولات تدریجی و گام به گام – هستند. این تغییر و تحولات چون طبیعی و تدریجی اند، لذا مسیر کلی آن تکاملی است. و جامعه نه تنها دچار رکود و ماندن نیست که پویایی و تحرکش، تکاملی هم هست. هر جامعه ای که دارای ثبات است لزوماً دچار رکود نیست. اما جوامعی که به واسطه ی تحمیلات استبدادی به ظاهر دارای ثبات اند را نمی توان جوامع با ثبات دانست و این استبداد است که به ضرب زور و چماق جامعه را به رکود و ایستایی می کشاند تا به ضم و خیال خویش ثبات و انتظام را برقرار کرده باشد. این ثبات ظاهری است و در واقع رکود و خفقان است که بر جامعه حاکم شده است. این رکود اما بنابر ماهیت پویا و زنده ی جامعه دوام نمی آورد و بعد از چندی ( چند سال، چند دهه و حتا چند قرن ) جامعه مسیر تغییر و تحول را در پیش می گیرد و دچار تحولی انفجاری می شود و ازآن جا که این تحول طبیعی و تدریجی نیست چه بسا – بنا بر آیه ای از قرآن – انقلاب به عقب و ارتجاعی باشد. اما این انقلاب به عقب و تحول ارتجاعی نیز محدود در زمان است و جامعه ی حی و زنده در مسیر کلی خویش رو به سوی تکامل خواهد داشت. لذا جامعه ی زنده، پویا خواهد شد و جامعه ی پویا نیاز به تغییر و اصلاح مستمر دارد و هیچ قدرتی برای همیشه نمی تواند یک جامعه ی حی و پویا را به ایستایی و رکود وا دارد. انقلاب نتیجه ی عدم تغییر طبیعی و تدریجی یک جامعه در ابعاد و وجوه متعدد و متفاوت است. استبداد می تواند یک جامعه را در مقاطعی چند از تاریخ پر فراز و نشیبش، دچار رکود و ماندن بکند، اما این ایستایی دوام نمی آورد و بعد از چندی جامعه علی رغم آن چه در ظاهر عیان می دارد و بیان می کند، به دینامیسم درونی خویش باز می گردد و تحولات عمیق و بعضاً کیفی ای را در بطن و متن خود و دور از چشم استبداد آغاز می کند. تحولات هنری در یک جامعه، علی رغم رکود و ایستایی ظاهری، مبین تغییر و تحول در درون لایه ها و بطن مکتوم جامعه است. بنابراین برای دریافت پویایی و تحرک یک جامعه می توان به سراغ شاخه ها و رشته های هنری آن جامعه رفت و با دیدن تحولات هنری، پی به پویایی آن جامعه برد. یک جامعه ی پویا علی رغم رکود ظاهری درگیر تحولات هنری خواهد بود و توجه به این تحولات می تواند تحرک درونی جامعه را بیان دارد. جامعه ای که از تحولات هنری دور افتاده باشد بی شک دچار رکود و ایستایی واقعی است و اگر به حالت طبیعی و تحولات جاری باز نگردد دچار اضمحلال و فروپاشی و تباهی خواهد شد. مثل بسیاری اقوام و ملل که در تاریخ به چنین سرنوشتی گرفتار شده اند. جوامعی که رکود و ایستایی به مرگ شان رسانده و اکنون جز نام و نشانی تاریخی از آن ها باقی نمانده است.

 چرا تحولات هنری ترجمان پویایی اجتماعی است؟

انسان در سیر تکاملی خویش از اسطوره آغاز شده و در دیالکتیکی مستمر و چند سویه در حال شدن است. ساخت اساطیر پروسه ی فصل و جدایی انسان از سایر موجودات شناخته شده ی هستی است. انسان با خلق اولین اسطوره به ساختن و تکمیل خویش پرداخته و این صیرورت تا بی نهایت ادامه خواهد داشت. بی نهایتی که در بینش مذهبی وجه و جهت خداوند را دارد و انسان تا خداگونه شدن، این سیر تکاملی را در پیش خواهد داشت. به عبارتی دیگر انسان از خدا آغاز و به سوی او در حال شدن است. در این سیر تکاملی، انسان توانسته است که از اسطوره گذر کند و بینش و بیان خویش از هستی و وجود را در چهار مسیر عمده پی گیرد و طی کند. مسیرها و روش هایی که از دل بینش اساطیری انسان بیرون آمده و تکوین و تدوین شده اند. بشر امروز از چهارگونه روش برای شناختن و شناساندن هستی ( اعم از طبیعت، انسان، اجتماع و تاریخ و … ) استفاده می کند. روش ها و مسیرهایی که عبارت اند از مذهب، هنر، فلسفه و علم. هر کدام از موارد چهارگانه ی مذکور روشی است که انسان در طول تاریخ و هم اکنون از آنها برای بینش و خوانش هستی استفاده کرده و نیز استفاده می کند تا آن چه را از هستی و در هستی می بیند و می خواند بیان کند. تحول و تکامل در هر یک از این بینش ها و بیان ها ترجمان پویایی و دینامیسم اجتماعی است. رشد و تکامل علم حاصل و مبین حیات و پویایی اجتماع است. رشد و تکامل فلسفه، رشد و تکامل هنر و تحولاتی که در هر یک از این عرصه ها ایجاد می شود و رخ می نماید همه نشان از پویایی اجتماعی دارد. تحول در بینش مذهبی و تغییر نگاه انسان به مذهب و تلاش برای استفاده از آن به منظور رفع نیازهایی که دیگر روش ها قادر به رفع آن نیازها نیستند نیز حاصل و ترجمان پویایی اجتماعی است. رونسانس در دنیای مسیحیت و نوگرایی دینی در اسلام، تحولاتی است که جوامع پویا و محرک در مذهب ایجاد کرده اند تا آن را به روز کنند و از این به روز شده گی جهت رشد و تکامل انسان و رفع نیازها و پاسخ گفتن به پرسش های او استفاده کنند. در طول تاریخ، در برهه ها و مقاطعی خاص، بنابر علل و عوامل متعدد و متنوع یک جامعه از تولید علم و فلسفه، و تکامل بخشیدن و رشد دادن به آن ها بازمی ماند و در مسیر تکامل، از کاروان بشری عقب می افتد. این باز ماندن و عقب افتادن هر علتی که داشته باشد، موجب می شود که آن جامعه مصرف کننده ی فرآورده های دیگران باشد و چه بسا تا سالیانی دراز نتواند تولید علم و دانش کند و همه ی هم و تلاش خویش را متمرکز در ترجمه کند و در بهترین حالت یک نهضت ترجمه راه بیاندازد. شرایطی که موجب می شود در آن جامعه، بین روشنفکر و مردم فاصله بسیار شود. فاصله گرفتن روشنفکر از مردم موجب می شود که قرابت و نزدیکی بین خواسته ها و نیازهای روشنفکران و مردم وجود نداشته یا بسیار کم شود و آن چه روشنفکران بیان می دارند، غیر از آن باشد که مردم می خواهند و نیاز دارند. در چنین جوامعی که عمدتاً جوامع در حال گذار می باشند، تحولات روشنفکری نمی تواند ترجمان پویایی اجتماع و تحولات درونی جامعه باشد. روشنفکران چنین جوامعی متاثر از نهضت ترجمه و بنابر تقلید از کشورها و جوامع توسعه یافته نیازها و خواسته هایی را بیان می کنند، که علی رغم درست بودن، ممکن است به لحاظ محیا نبودن بستر فرهنگی مورد پذیرش اجتماعی قرار نگیرند و مردم با آن ها همراه نشوند. در ایران، دفاع از آزادی، و تلاش برای دست یازیدن به دموکراسی و حقوق شهروندی در آثار برخی روشنفکران دوره ی پایان صفویه تا آغاز قاجاریه قابل مشاهده و مطالعه است. “محمد علی حزین” از نظام حکومتی و اجتماعی فرنگ خبر داشت و از آن دفاع می کرد. ( حزین لاهیجی، زندگی و زیباترین غزل های او، انتشارات توس ۱۳۴۲ ) همچنین در کتاب تحفه العالم شوشتری ( چاپ ۱۲۱۶ ه . ق ) به صراحت از تمام جوانب زندگی و مدنیت و علم جدید اروپایی سخن به میان آمده است. اما از این زمان دهه ها می گذرد تا انقلاب مشروطه به عنوان تجلی برخی خواست ها و نیازهای ایرانیان اتفاق بیافتد. لذا در جوامعی این چنینی، روشنفکران نمونه و نمود تحولات وسیع و عمیق اجتماعی محسوب نمی شوند و با عطف به آرای آن ها نمی توان پویایی اجتماعی را استنباط نمود. به علاوه آن که مخاطبان روشنفکری در این جوامع بسیار محدودند و چه بسا نسبت روشنفکری به مردم نسبت مهجوری باشد. مذهب و هنر اما در این جوامع گستره ی اجتماعی وسیع تری به خود اختصاص می دهند و مخاطبان بیشتری دارند. تحولات مذهبی پیش از مشروطه که با سید جمال الدین اسدآبادی آغاز شد و در صدر مشروطه در آثار میرزا یوسف خان مستشارالدوله ادامه یافت و در آراء آیت الله نایینی به اوج آزادی خواهی دینی می رسد نمونه ای از پویایی اجتماعی آن دوره است. تلاشی که موجب شد فتاوی برخی مراجع بزرگ چون آیت الله طباطبایی در دفاع از حریت و آزادی نیز متاثر از آن باشد. نقش مذهب و روشنفکران مذهبی و روحانیون پیشرویی چون نایینی و طباطبایی در خوانش آزادی خواهانه از مذهب در انقلاب مشروطه و پیروزی اولیه آن انکار ناپذیر است. همچنین تحولات مذهبی ای که خصوصاً بعد از کودتای ۲۸ مرداد و در اوج یاس و نا امیدی در حال رخ دادن بود و در آثار مهندس بازرگان و آیت الله طالقانی تجلی می یافت و مورد پذیرش وسیع اجتماعی قرار می گرفتند، نمونه ای دیگر از تحولاتی اند که مبین پویایی اجتماعی اند. پویایی که به ظاهر وجود نداشت و قابل مشاهده نبود، در یاس بعد از کودتا، در بطن جامعه و در برخی لایه های آن وجود داشت و بستر فرهنگی جامعه را آماده ی سایر تحولات در وجوه و مولفه های دیگر اعم از سیاسی و اقتصادی و … می کرد. تحولاتی که در دهه های چهل و پنجاه در سازمان مجاهدین خلق و دکتر شریعتی ادامه یافت و منتها به انقلابی با رویکردی دینی در ایران شد. در برخی مواقع اما وسعت و قدرت مذهب سنتی و ریشه دار تاریخی چنین تحولاتی را سرکوب می کند و فتوای ارتداد برخی فقها موجب سکوت و انزوای آن بخش از مذهبیون می شود که در تلاش برای تحول در بینش مذهبی هستند. در تاریخ ایران نمونه هایی از فتوای قتل و تبعید متفکرین مذهبی که تحول خواه و کمال جو بوده اند ثبت است. قتل حلاج و تبعید ملا صدرا نمونه ای از این گونه فتاوی است. گاهی نیز حاکمیت استبدادی اجازه ی ظهور و بروز این گونه تحولات را نمی دهد و پیوند پاپ و قیصر، اتحادی می شود علیه چنین تحولاتی. گاهی نیز جامعه یک حالت ضد دین پیدا می کند و بنابر هر علت یا دلیل دین را عامل بدبختی خود و افیون مردم می داند. در چنین شرایطی نیز تحولات دینی جلوه و جلال لازم و بایسته را ندارند و نمی تواند پویایی و تحرک اجتماعی را نشان دهد. لذا در برخی برهه های تاریخی علی رغم پویایی اجتماعی و دینامیسم مستتر در دل جامعه، شرایط سیاسی اجازه ی ظهور و بروز تحولات دینی را نمی دهد. در چنین شرایطی و در زمانه ای که جامعه به ظاهر در رکود و ایستایی است و هیچ گونه تحرک و تحولی قابل مشاهده نیست و اجازه ی هیچ گونه تحولی در سطح زبرین اجتماع – که قابل مشاهده است – داده نمی شود، تحولات هنری می توانند شکل گیرند و قابل مشاهده باشند. هنر بنابر ماهیت و خاصیتش یکی از نیازهای جدی جامعه است. هیچ جامعه ای بدون هنر نیست. حتا اگر هنر آن جامعه در شکل ابتدایی و ساده ی آن باشد. مثل برخی بومیان افریقایی که موسیقی شان هنوز هم خلاصه و محدود می شود در سازهای کوبه ای و رشد چندانی نکرده اند. اما به هر حال دارای هنر هستند. برخی از رشته های هنری عمومیت بیشتری یافته اند و گستره ی مخاطبانشان بسیار وسیع است. در ایران موسیقی نسبت به تئاتر مخاطبان بیشتری دارد. یا ادبیات خیلی بیشتر از نقاشی مخاطب دارد و اجتماعی تر است. این پذیرش عامه ی هنر موجب شده است که حتا حکومت های توتالیتر از آن به منظور القاء باورهای خویش به مردم تحت حکومت استفاده کنند. حکومت های توتالیتری مثل آلمان هیتلری، کمونیست روسی و چینی و کره شمالی و برخی کشورهای امریکای لاتین و پهلوی در ایران از هنر به مثابه ی ابزاری برای تبلیغ خویش استفاده می کرده و می کنند. بنابراین هنر همیشه در جامعه حضور داشته و دارد، و حکومت های استبدادی نیز با هنر به معنی عام آن مخالف نبوده ونیستند. شاید در برهه هایی خاص بنابر برخی علل یا دلایل، برخی شاخه های هنری مورد بی مهری قدرت های سیاسی یا دینی قرار گرفته باشند – مثل مجسمه سازی و موسیقی در ایران بعد از اسلام – ، اما هیچ قدرتی تا به امروز نتوانسته است هنر را به معنی عام آن از میان بردارد. حتا در دوره ی صفوی که ایران با یک رکود نسبی اما جدی هنری مواجه می شود، هنر وجود داشته اما به شکل ایستا و مبتذل آن. مثلا شعر خلاصه می شده است در سبک هندی و تبدیل شده بود به وسیله ای برای مداحی و تملق، و هیچ گونه نوآوری و خلاقیتی در آن دیده نمی شود و همین عدم پویایی موجب می شود که در دوره ی قاجار یک انقلاب به عقب در شعر انجام گیرد و به سبک های پیش از صفویه و شعرای قرون پنج و شش بازگشت کنند تا هنر شاعری از رکود و ایستایی خلاص شود و دچار تحول گردد. تحولی که در پایان دوران قاجار در شکل و محتوا ممکن گشت و منتها به شعر نیمایی و شعر نو شد. به هر حال این حضور مستمر هنر در جوامع میتواند راه گشا در شناخت تاریخی جامعه باشد و موضوعی باشد که با عطف به آن پویایی و ایستایی درونی یک جامعه را دریافت. چرا که هنر پدیده ای است که در شکل و محتوا قابل تحول است و این امر موجب می شود که حکومت مستبد و توتالیتر نتوانند آن را به طور کامل سانسور کنند. یک حکومت دیکتاتور و سانسورچی می تواند محتوای یک هنر را سانسور کند، مثلا از نشر یک شعر انتقادی یا اعتراضی جلوگیری کند، یا یک تئاتر انتقادی را اجازه ی اجرا ندهد، اما نمی تواند شکل هنر را و ابزار آن را نیز سانسور کند. یک شعر انتقادی را می توان سانسور کرد اما شعر و شاعری را نمی توان نابود کرد، لذا تحولاتی که در شکل و ساختار شعر فارق از محتوای آن انجام می گیرد، هیچ دخلی به حکومت ندارد و حکومت نه می تواند و نه می خواهد که کاری با آن داشته باشد. این که شاعری غزل بگوید یا مثنوی یا دوبیتی و … کمترین حساسیتی برای حکومت برنمی انگیزد. یا این که شاعری شعر نو بگوید یا به شیوه ی کهن شعر بگوید برای حکومت مستبد حساسیت برانگیز نیست اما جامعه شناسی می تواند از آن سبک ها و شیوه ها تغییرات درون لایه ای اجتماع را پی ببرد و بنابر آن ها به شناخت جامعه بپردازد. حکومت می تواند برای فعالین سیاسی و اجتماعی و روشنفکران و نظریه پردازان چنان محدودیت هایی ایجاد کند که چیزی نگویند و در صورت گفتن هم به جایی نرسد. اما هنر و هنرمند را نمی تواند به طور کامل محدود و سانسور کند. می تواند از محتوای اعتراضی برخی آثار جلوگیری کند اما هنر به معنی عام را نمی تواند سانسور وسیع کند. پس هنر می تواند حضوری مستمر و دائم داشته باشد و بنابر آن می توان برخی وجوه و ابعاد اجتماعی و فرهنگی یک ملت یا طبقه ای از آن ملت را بازشناخت. لذا تغییر و تحول در برخی شاخه ها و رشته های هنری در یک جامعه می تواند ترجمان پویایی آن جامعه باشد و رکود و ایستایی هنری نیز مبین ماندن و رکود اجتماعی باشد.

نگاهی گذرا به برخی تحولات هنری

هر تحولی در هنر، چه در شکل و چه در محتوا مبین پویایی اجتماعی و تحولات درونی آن است. لازم به ذکر است که در هنر شکل و محتوا از یک دیگر جدا نیستند و تغییر یکی، تحول در دیگری را موجب می شود و اساسا نیاز به تغییر در محتوا، تغییر در شکل را ایجاب می کند. اما چون برخی عوامل ممکن است تغییرات محتوایی را اجازه ی بروز ندهند، تغییر در شکل بروز می کند و در اولین فرصت و مجال تغییرات محتوایی نیز در وسعت و عمقی بیشتر خود نمایی می کنند. لذا در هر جا که شاهد تغییر در شکل بودیم باید بدانیم که حتما و مسلما تغییری در محتوا رخ داده است و این تغییرات در شکل و محتوا حاصل پویایی اجتماعی و تغییر و تحولات درونی جامعه است. البته تحول در هنر لزوماً همه ی اشکال و گونه های هنری را در بر نمی گیرد و در دوره های متعدد برخی هنرها رشد داشته اند و دچار تحول گشته اند و برخی دیگر از رشته های هنری در رکود بوده اند و یا به سخن درست تر تحولی کند و لاک پشتی داشته اند. اما آن تحولی مبین پویایی اجتماعی است که مجال و امکان ابراز داشته باشد. در کشوری که موسیقی در آن حرام دانسته می شود و به هیچ وجه اجازه ی ابراز و اظهار موسیقی داده نمی شود، نمی توان انتظار تحول و تکامل در آن داشت. مثلاً در جامعه ی آزتک ( Aztec) های قدیم، معماری و پیکرتراشی قوت بسیار داشت، ولی پیکرنگاری ضعیف و ادبیات منحصر به خطابه بود. به همین سیاق، موسیقی آزتک به گرد رقص آزتک نمی رسید. در عالم اسلام، مخصوصاً ایران، هنرهای ادبی در اکثر ادوار از هنر پیکرسازی و موسیقی پیش افتادند. در دوره گوتیک (Gothic) اخیر، ادبیات رسمی از نقاشی و مجسمه سازی عامه تر بودند و مورد پذیرش عمومی بیشتر واقع شدند و متل(Fable) که از انواع ادبی دیرین عوام است، رواج یافت. در دوره ی باروک (Baroque) معماری و پیکرتراشی و پیکرنگاری کمابیش به موازات یک دیگر سیر می کردند، ولی در دوره ی کارولینژی (Carolingiens) و آغاز دوره ی رومانسک (Romanesque) و دوره ی کنونی از یک دیگر فاصله گرفتند. در انگلیس قرن یازدهم، یعنی در دوره ی تسلط هنر انگلیس در اروپا، رسم و نقاشی تجلیاتی عالی به بار آوردند، حال آن که معماری در رکود و ایستایی مانده بود. در هلند قرن هفدهم، نقاشی تابع سبک نو رامبرانت بود، حال آنکه معماری از سبک کهنه رونسانس متابعت می کرد. در انگلیس دوره الیزابت اول نقاشی به پایه درام نمی رسید. و در روسیه قرن نوزدهم نهضت ادبی برابری در عرصه پیکرنگاری نیافت. در برخی از این تفاوت ها قطعاً عامل حکومت و اعمال زور بر هنر و هنرمند دخیل بوده است، اما جدای از این عامل بیرونی بستر فرهنگی جامعه و نیاز و خواست و مطالبه ی اجتماعی عامل اصلی و اساسی در تحول و تکامل برخی رشته های هنری و رکود و ایستایی برخی دیگر است. که البته آن رشته های ضعیف نیز در گذر زمان بنابر نیاز و خواست جامعه رشد خواهند داشت و تحولاتی را تجربه خواهند کرد. با این حال رشته هایی از هنر زمانی تحول می یابند که جامعه پویا و متحرک باشد و در این پویندگی و تحرک، در حال تحولی عمیق و وسیع باشد. هنر در یک جامعه ی ایستا هرگز تحول نمی کند و اساساً تحولات هنری و تکامل رشتته های هنری همزمان با تغییر و تحولات درونی و عمیق اجتماعی بوده است. به سخنی دیگر، تقریباً همه ی دوره های بزرگ خلاقیت هنری با تحولات اجتماعی همز مان بوده است و به نوعی ابراز این گونه خلاقیت ها و تحولات هنری ترجمان تحولات اجتماعی محسوب می شود. تئاتر یونانی زمانی به اوج رسید که اثرات تحول آهسته ی جامعه ی روستایی پدرسالاری توام با سنت های فئودالی به سوی جامعه ی شهری به شدیدترین نحو حس می شد. اوج تئاتر اروپایی زمانی بود که دنیای قرون وسطا، پس از دو قرن تحول، به دوره ی نظام های سلطنتی متمرکز و مقتدر پا می گذاشت ( مانند اسپانیا و انگلیس ). نقاشان مکتب پاریس نیز در زمانی می زیستند که جوامع لیبرال با اقتصادهای تجاری جای خود را به جامعه های صنعتی مدرن می دادند. در ایران دوره ی ناصری نیز شاهد تحولاتی هنری در رشته های متعدد و متنوع هستیم. ادبیات – اعم از نظم و نثر – و موسیقی و نقاشی و تئاتر که در شکل تعزیه امکان وجود و ابراز داشت و … تحولاتی را تجربه کردند که در برخی از آن ها این تحول و تکامل هم چنان ادامه دارد. تحول هنری در ایران، از پایان دوره ی سلطنت ناصرالدین شاه ترجمان تحولات درونی جامعه ی ایران است که تا به امروز نیز ادامه داشته است و همچنان در مقاطعی خاص شاهد چنین تحولاتی هستیم. اگر چه در مقاطعی حکومت های استبدادی اجازه ی ظهور و بروز این تحولات را نداده اند اما در زیر پوست جامعه و در برخی لایه های اجتماعی این تحولات در حال انجام بوده اند. در مقاطعی چون حکومت رضا خانی و بعد از کودتای ۲۸ مرداد و نیز بعد از سرکوب سال ۴۲ تا سال های آغازین دهه ی ۵۰ و حتا بعد از انقلاب ۵۷ و در دهه ی ۶۰ از جمله مقاطعی اند که حاکمیت نظام استبدادی اجازه ی ظهور و بروز تحولات اجتماعی را نمی داده اند لیکن این تحولات در حال شدن بوده اند. در سال های منتهی به جنبش تباکو و انقلاب مشروطه تحولاتی شگرف در برخی شاخه های هنری در تاریخ ثبت است. شعر ایرانی از رخوت و رکود سبک هندی دوره ی صفوی به در آمده و به قول نیما از روی عجز به طرف سبک های مختلف قدیم بازگشت. بازگشتی که آغازگر تحولی جدی هم در شکل و هم در محتوای شعر ایرانی شد. و منتها و منتج به شعر نیمایی و شعر نو شد. شعرا دیگر به مدح و تملق قدرت نمی پرداختند و محتوای شعری شان بیشتر بیان نیاز و خواست اجتماعی بود و نقد قدرت جای مدح قدرت را گرفت و شعرایی چون عارف و عشقی و بهار و فرخی یزدی و … حامل بیان اجتماعی آن روز شدند. هنرمند به جای گاه اصلی خویش که عبارت از اجتماع بود بازگشت و شعرش ترجمان اندیشه و عمل اجتماعی شد. شعری که تا پیش از آن کمترین قرابتی با خواست و نیاز اجتماعی نداشت و شاعر جزئی از نظام استبدادی محسوب می شد، بازگشتی جدی به اجتماع داشت و هنر دوباره به بیان واقعیت نیک و بد موجود تبدیل شده بود. شاعر واقعیات موجود را می دید و شعرش انعکاس آن واقعیات بود و در این بیان وجه نقادی نیز به خود گرفته بود. در شعر تحولی جدی و عظیم در حال شکل گرفتن بود و این تحول ترجمان تحولات اجتماعی در ایران بود. جامعه ی ایران نیاز به تغییر جدی در ساختارهای اجتماعی و سیاسی و اقتصادی حس می کرد و این نیاز و خواست در هنر ایرانی تجلی می یافت. ایرانیان ساختارهای موجود را نمی پذیرفتند و بر آن شده بودند تا این ساختارها را تغییر دهند. شعر نیمایی حاصل و نتیجه ی این خواست اجتماعی ( در سال های پیش و پس از مشروطه ) بود. خواست و مطالبه ای که رویدادهایی را ایجاب کرد که طی آن ها انسان اساس قرار می گیرد و حق مداری بر جای تکلیف مداری می نشیند. انسان ایرانی از مقام رعیت عبور کرده و در مقام شهروند می نشیند. ساختارهای تاریخی موجود فرع بر انسان می شوند و از اصالت و قداست می افتند. تجلی این تحول اجتماعی در شعر نیمایی به اوج می رسد. و به نوعی تکرار این سخن ” ابوالعتاهیه” شاعر دوره ی اول عباسی ( ۷۴۷ – ۸۲۸ ) می شود که گفته بود : « انا اکبر من العروض » [ من بسی بزرگتر از عروض هستم ]. نیما در مقام جزئی از کل جامعه ی ایرانی دریافته بود که از عروض شعر فارسی بزرگتر است و اوست که در مقام انسان خلاق و آفریننده این ساختار شعری یا هر ساختار دیگری را می سازد و هیچ ساختاری اعم از سیاسی، فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی و … اصالت ندارد. انقلاب مشروطه در بعد سیاسی ساختار سیاسی حاکم را که عبارت بود از سلطنت مطلقه هدف قرار داده بود تا آن را مشروطه کند و حکومت مطلقه ی چند هزار ساله ی سلطنتی را مشروط و محدود سازد. این تلاش برای تغییر در ساختارهای به ظاهر ثابت و لایتغیر حاصل تغییر در اندیشه و باور ایرانیان بود که دریافته بودند که از ساختارها بسی بزرگترند و انسان است که اصل و اساس است و نه ساختارهایی که خود ساخته است. طنز نوین پایه گذاری شده بود و وسیله ی جدی برای نقادی در وجوه متعدد شده بود. نقادی فرهنگ و اقتصاد و سیاست روز. هجو و لودگی ای که در دربار سلاطین وسیله ای برای شادی و خنده ی سلطان بود، تحولی جدی کرده و به طنز تبدیل شده بود که ابزاری شده بود در دست هنرمند برای نقد حاکمیت و برخی سنت های فرهنگی و اجتماعی مردم. موسیقی که ابزاری بود برای نشاط و سرور درباریان از کاخ سلاطین بیرون آمده و در خدمت مردم قرار گرفته بود. تحولی عظیم در اشکال و محتوای موسیقی ایرانی شکل گرفته بود. سیم ششم تار اضافه شده و به کمانچه نیز سیم چهارم افزوده شده بود. این امر ترجمان نیاز به بالا بردن کیفی و کمی صدای ساز محسوب می شد. نوازنده و شنونده ( هنرمند و مردم ) احساس نیاز به تحول در صدای ساز می کردند و دوست تر می داشتند که صدایی بهتر به لحاظ کمی و کیفی بشنوند. با این تغییرات شکلی صدای سازها هم قوی تر شده بود و هم این که نوازنده می توانست از تنوع صدای بیشتری برای نوازندگی استفاده کند و این تنوع موجب می شد که هنرمند بتواند موسیقی ای به روز خلق کند. در همین دوره است که نظام موسیقی ایرانی از ادوار به دستگاها تغییر می کند و دستگاه های موسیقی ایران ( آن چه تا به امروز تداوم یافته و متداول است ) تنظیم و تدوین شدند و ردیف های موسیقی ایرانی ثبت وضبط شدند. ثبت و ضبط فرهنگ و انتقال درست آن به آیندگان و سپردنش به ایشان جهت تکامل بخشیدن به آن جدی گرفته شد. امری که زنده یاد علینقی وزیری علی رغم محدودیت ابزاری و تکنولوژی با تمام وجود به آن همت گذارد. توجه به آیندگان و سپردن میراث فرهنگی به ایشان چنان اهمیتی یافته بود که موسیقی دانان و نوازندگان برای ضبط آثار موسیقایی خویش راه غربت در پیش می گرفتند و سختی و خطر راه را به جان می خریدند تا صفحاتی از موسیقی ایرانی را ضبط کنند و به آیندگان بسپرند. هنرمندان دریافته بودند که فرهنگ برساخته ای جمعی – تاریخی است و برای تکامل آن نیاز به خلاقیت آیندگان هم هست و تا به دست آیندگان نرسد تکامل نمی یابد. پدران و مادران ما با جان سختی و فداکاری ساختند و پرداختند و به ما سپردند تا ما نیز در کارگاه هستی نقشی تاریخی ایفا کنیم. در همین برهه ی تاریخی که جامعه در حال تحولی عظیم و جدی بود هنرمندی مردمی نقشی تاریخی در عرصه ی هنر و فرهنگ ایران ایفا کرد. غلامحسین درویش ( درویش خان ) موسیقی ملی ایرن را ارتقایی تاریخی بخشید. وی به منظور هماهنگی موسیقی ایرانی با نیاز دورانی دست به ابداع و نوآوری زد و موسیقی یک نواخت ما را جلوه بخشید. درویش خان موسیقی را که منحصر به چند خانواده و چند مجلس به خصوص بود به دست جوانان خوش ذوق و هنر دوست سپرد. درویش خان سنت هنرمندان پیشین که عبارت بود از خدمت گذاری برای شاهان و درباریان را به هم ریخت و آزادی هنرمند از سلطه ی حکام را خواستار شد. امری که موجب شد شعاع السلطنه دستور دستگیری وی را صادر کند. دستوری که به واسطه ی منشی سفارت انگلستان اجرایی نشد و درویش آزاد گشت. وی پس از آزادی اولین کلاس موسیقی برای زنان را دایر کرد. و زن را مقام انسانی در آموختن موسیقی بخشید. درویش موسیقی را از انحصار امرا و سلاطین خارج کرد و آن را به میان مردم آورد و به برگزاری کنسرت های جمعی که تا آن زمان متداول نبود، پرداخت. این کنسرت های جمعی نیز به نوعی تجلی خواست و نیاز اجتماعی آن دوره ی تاریخی محسوب می شود و توجه به کار جمعی و خلاقیت گروهی را نشان می دهد. امری که در موسیقی ایرانی تا آن زمان رواج نداشت. درویش خان در حالی که در تنگدستی می زیست، درآمد کنسرت هایش را به مردم آسیب دیده و امور خیریه اختصاص می داد. وی حتا کنسرتی برای کمک به مردم قحطی زده ی روسیه برگزار کرد و این شعر سعدی که بنی آدم اعضای یکدیگرند را بار دیگر در ایران عملی ساخت. درویش خان به قطعاتی ضربی در موسیقی ایرانی همت گمارد که این نیز مبین نیاز دورانی جامعه ی ایرانی به این گونه موسیقی است. وی موسیقی طولانی ایرانی را که توجه به آن از حوصله ی مردم و نیز فرصت عموم خارج بود را متناسب با نیاز زمان فشرده کرد و با حفظ چارچوب ردیف تغییراتی در آن ایجاد کرد. درویش خان نمونه ای از بارزترین هنرمندان دوران تحول اجتماعی ایران است که تحولات هنری او به درستی ترجمان خواست ها و نیازهای اجتماعی ایرانیان است. روانش شاد و راهش پر رهرو باد.

تحولات هنری در تاریخ ایران در رشته ها و شاخه های متنوع بسیار است که اگر بخواهیم از هریک نمونه ای چون درویش خان و تحولات آن ذکر کنیم، نیاز به نوشتن یک کتاب است. تحولاتی جدی در ادبیات ( نظم و نثر ) ، موسیقی ، تئاتر که ابتدا در شکل تعزیه دچار تحول شد و سپس گونه ی نوین آن با همت افرادی چون عبدالحسین نوشین در ایران آغاز شد، رخ داد. اوج تحول هنر نقاشی در کمال الملک دیده می شود، و آن توجه به واقعیات و طبقات اجتماعی ایران آن زمان است. آثاری چون لحظه ی تحویل سال نو، دختر گدا و … ترجمان توجه هنرمند به مردم در طبقات متعدد اجتماعی است و اصالت بخشیدن به مردم به جای سلاطین و حکام است. نیز توجه به واقعیت بیرونی و انعکاس آن به جای نقش کردن تخیل و ذهنیت نقاش، از جمله تحولاتی است که در آثار نقاشی این هنرمند بزرگ دیده می شوند. این تحولات در عرصه ی فرهنگ و هنر مبین پویایی جامعه ی ایرانی است که علی رغم فشارها و تحمیلات داخلی و خارجی هم چنان ادامه دارد. جامعه ی ایرانی جامعه ای پویا و زنده است که از مشروطه بدین سو در پی تغییر و تحول است. تحولی که همچنان ادامه دارد و هنوز هم به مقصود نرسیده است و همین موجب شده است که جامعه ی ایرانی به جامعه ای در حال گذار تعبیر شود. جامعه ای که از سنت و ساختارهای سنتی گذر کرده است اما هنوز به ثبات مبتنی بر آزادی و دموکراسی نرسیده است. تحولات هنری هنوز هم در ایران قابل مشاهده است و به نوعی ترجمان خواست و نیاز اجتماعی ایرانیان است. توجه موزیسن ها و موسیقی دانان به ساختن سازهای جدید برای تکمیل صدا در موسیقی ایرانی نمونه ای از این نیازها و خواست ها محسوب می شود. چند سالی است که برخی هنرمند ایرانی به صرافت سازهایی افتاده اند که صدایی بم دارند و بر آن اند تا از آن ها در ارتقای موسیقی ایرانی استفاده کنند. این تلاش تجلی یک تلاش وسیع تر اجتماعی و فرهنگی در ایران است که عبارت است از ارتقای سطح زندگی و فرهنگ ایرانی و نیاز به شنیدن صداهای دیگر. این که هنرمند ایرانی تلاش می کند تا صداهایی دیگر را ایجاد کند و بشنوند مبین این واقعیت است که جامعه ی ایرانی به سطحی رسیده است که تنوع صداها را خواستار است و در تلاش است تا صداهای دیگر در اجتماع شنیده شوند و این حق هر کسی است که صدایش شنیده شود. و این که هنرمند ارتقای موسیقی را به تنوع صداها می داند نیز ترجمان این واقعیت اجتماعی است که رشد و کمال انسانی در مولفه های متعدد وابسته به تنوع صداها و باورهاست و زمانی این رشد و توسعه ملی و ارتقای اجتماعی ممکن می گردد که صدای دیگران هم شنیده شود و تنها یک صدا و یک فرمان مسلط نشود. توجه به طبقه ی متوسطه در سینمای ایران نیز مبین رشد این طبقه و گستردگی مخاطبان هنر در این طبقه است. این که هنرمندی چون اصغر فرهادی در فیلم های خویش به طبقه ی متوسط اجتماعی توجه می کند و خاصه ها و مشکلات ان را بیان می دارد و مورد پذیرش جدی هم قرار می گیرد نشان از این واقعیت دارد که این طبقه در ایران رشدی جدی داشته است و مشکلات و مسائلش نیز باید جدی گرفته شوند. و این که فرهادی در آثار خویش به نقد اجتماعی می پردازد نیز ترجمان این واقعیت است که جامعه ی ایرانی از دو گذاره ی ثابت گذر کرده است و همه ی بدبختی ها و گرفتاری های خود را به گردن استبداد یا استعمار نمی اندازد و خود را نیز به عنوان عامل جدی در رشد یا عدم رشد تاریخی خویش موثر می داند. انتقاد به خود و توجه به ضعف های خود در کنار دو عامل تاریخی استبداد و استعمار از جمله تحولات و توجه هاتی است که جامعه ی ایرانی با رشد و گسترش طبقه‌ی متوسطه، بر آن متمرکز شده است و برای خویشتن فردی و اجتماعی نیز اصالت و اعتبار قائل است.

توجه به تحولات هنری در دو دهه ی اخیر، چند واقعیت اجتماعی در ایران را بیان می کند. هنر گونه ای بیان است و برآمده از تجربه است. تجربه ی حیاتی و تاریخی هنرمند، و تلاش برای بیان این تجارب هنر را خلق می کند و چون تجربه ی هنرمند مبتنی بر واقعیات اجتماعی است لذا با تجارب مخاطبان هم گون و مشابه است و این تشابه و هم گونی تجارب موجب پذیرش هنر می شود. لذا بین هنرمند و مخاطبان قرابت و نزدیکی و رابطه ی اکمال متقابل ایجاد می شود. ارتباط هنرمند با جامعه، هنر را خلق می کند و چون هنر بیان خواست و نیاز جامعه است مورد پذیرش قرار می گیرد و در این تاثیر و تاثر هنر و هنرمند ارتقا اجتماعی می یابند. این که اثری چون تفنگت را زمین بگذار ( با صدای محمد رضا شجریان ) مورد پذیرش وسیع و جدی جامعه قرار می گیرد، بدین خاطر است که ترجمان و تجلی خواست و نیاز جامعه است و اجتماع اندیشه و باور خویش را در آن می بیند. و یا این که فیلمی چون درباره ی الی یا جدایی نادر از سیمین و یا حتا مارمولک و امثالهم مورد پذیرش اجتماعی قرار می گیرند بدان خاطر است که جامعه خواست و نیاز خود را در آن می بیند. این آثار هنری زبان حال مردم اند و یا این که بخشی وسیع از جامعه آن اثر را تجربه ی خویش نیز می دانند و با آن احساس قرابت و نزدیکی می کنند. بنابراین هنر مورد پذیرش جامعه تجلی خواست و نیاز اجتماعی است و هنرمند مردمی و تلاش آن می تواند مبین تلاش اجتماعی باشد. تلاش شجریان برای ایجاد صداهای دیگر با ساخت سازهای جدید، تلاش فرهادی برای توجه به طبقه ی متوسط و نقد خود اجتماعی، شاهنامه خوانی همایون شجریان یا اجرای اوپرای عروسکی وی و توجه جامعه به شعر غنایی و عاشقانه های شاعران جوان و… همان نشان دهنده ی تلاش اجتماعی ایرانیان در تجارب و خواست های مشابه است. جامعه ی ایرانی خواستار آزادی و شنیدن صداهای دیگر و تنوع صداها در جامعه است و رشد و تعالی اجتماعی و فرهنگی و اقتصادی را در این تنوع و تکثر می داند. ( تلاش شجریان و دیگر هنرمندان برای ساختن سازهای جدید و ایجاد صداهای متنوع در موسیقی ایرانی ). جامعه ی ایرانی انتقاد به خود را آغاز کرده است و خود فردی و اجتماعی را در کنار دو عامل تاریخی استبداد و استعمار در عدم توسعه و رکود و عقب ماندگی دخیل و موثر می داند. ( انتقاد به خود طبقاتی یا اجتماعی در فیلم های اصغر فرهادی ). طبقه ی متوسطه و نیازها و خواسته های آن در ایران رشد کرده است و توجه به آن اگر جدی گرفته نشود بحران ساز خواهد شد. ( توجه به طبقه ی متوسطه در فیلم های اصغر فرهادی و نیز دیگرآثار هنری اعم از فیلم و داستان و شعر و غیره ). جامعه ی ایرانی می خواهد از ساختارهای موجود گذر کند و عرصه ها و تلاش هایی دیگر را تجربه کند. ( شاهنامه خوانی همایون شجریان ) . از این دست تجلیات اجتماعی در فعالیت های هنری بسیار می توان شماره کرد و نمونه آورد، که انواع محدودیت ها این مجال را از من گرفته است. اما خواننده خود می تواند با توجه به هنری که به آن علاقه مند است و نیز با آن احساس قرابت ونزدیکی می کند، نمونه هایی چند را برای خود و دوستان شماره کند تا دریابد که با توجه به تحولات هنری در ایران امروز جامعه ی ایرانی به کدام سمت و سو میل به حرکت و تحول یافته است. به هر روی جامعه ی ایرانی زنده و پویاست و در حال تحولی تاریخی است. تحولی که از سال های منتهی به انقلاب مشروطه آغاز شده است و با همه ی فراز و فرود، و رکود و خفقان های مقطعی ای چون سال های بعد از کودتا و سال های بعد از سرکوب ۴۲ هم چنان ادامه دارد.

منابع و ماخذ :

۱ – محمد رضا شفیعی کدکنی ، ادوار شعر فارسی از مشروطیت تا سقوط سلطنت، انتشارات سخن

۲ – یحیی آرین پور، از صبا تا نیما، انتشارات زوار

۳ – ا . ح . آریان پور، جامعه شناسی هنر، نشر گستره

۴ – ژان دو وینیو، جامعه شناسی هنر، ترجمه ی مهدی سحابی، نشر مرکز

۵ – هربرت رید، معنی هنر، ترجمه ی نجف دریابندری، انتشارات علمی و فرهنگی

۶ – هربرت رید، فلسفه هنر معاصر، ترجمه ی محمد تقی فرامرزی، انتشارات نگاه

۷ – لئون تولستوی، هنر چیست، ترجمه ی کاوه دهگان، انتشارات امیر کبیر

۸ – روح انگیز راهگانی، تاریخ موسیقی ایران، انتشارات پیشرو

۹ – بابک احمدی، حقیقت و زیبایی، درس های فلسفه ی هنر، نشر مرکز

 

 

Share this post

Submit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

قیمت روزانه طلا و ارز

 

جدول قیمت روزانه ارز