یارب نظرتو برنگردد        برگشتن روزگار، سهل است

پیشرفت و موانع پیشرفت ایران : وبسایت شخصی محمدعلی اثنی عشری

  • محمدعلی اثنی عشری : تعامل گسترده با کشورها و مردم جهان به نوعی همان جهانی شدن است . بسیارخوب ...اما حتماً مسئولین محترم و مردم میدانند که تحقق این رهنمود و راهبرد ؛ ملزوماتی دارد که مشغول تنظیم نظرات خود در این خصوص هستم
  • کولبری و دستفروشی معضل نیست ! نیاز جامعه است. مدیریت کارآمد و ساماندهی میخواهد.
  • محمدعلی اثنی عشری : تعامل گسترده با کشورها و مردم جهان به نوعی همان جهانی شدن است . بسیارخوب ...اما حتماً مسئولین محترم و مردم میدانند که تحقق این رهنمود و راهبرد ؛ ملزوماتی دارد که مشغول تنظیم نظرات خود در این خصوص هستم

    تعامل گسترده با کشورها و مردم جهان به نوعی همان جهانی شدن است . بسیارخوب ...اما حتماً مسئولین محترم و مردم میدانند که تحقق این رهنمود و راهبرد ؛ ملزوماتی دارد که مشغول تنظیم نظرات خود در این خصوص هستم

محمدعلی اثنی عشری : زندگانی من و گسست بین نسلها

نوشته شده توسط محمدعلی اثنی عشری on . نوشته شده در زندگانی و مدیر سایت « پیشرفت ایران »

بسم الله الرحمن الرحیم

فرازهایی از زندگی محمدعلی اثنی عشری از بدو تولد تا قبل از ورود به دانشگاه

توضیح نخست :

مدتها بود می خواستم این مطالب را بنویسم اما ضمن مشکلاتی که در نوشتن داشتم از شدائد و فداکاری های بیش از حد، پدر و مادرم که برای بزرگ کردن من و 5 برادر و یک خواهر، تحمل کردند. و یاد بعضی از مصیبت ها و نامردیهای روزگار، و تصور دوباره و به تحریر درآوردن آنها، مشکلات روحی من را افزون میکرد.

مرحوم پدرم احمد اثنی عشری و مادر عزیزم فرخنده تقی زاده با دو داغ فرزند شهیدشان، دوران کهنسالی را می گذراندند که حق بزرگی بر گردن من و برادران و خواهرم دارند که هم خود و هم فرزندانم هاجر (سارا) و زینب (سعیده) تا زنده هستیم مدیون و بدهکار زحمات بی دریغ آنها می باشیم.

28 اردیبهشت ماه سال 1336 (که البته  در شناسنامه ام 1  مهر 1337 ذکر شده) به عنوان دومین فرزند خانوده در روستای کوچکی در اطراف اصفهان به دنیا آمدم. علی رغم اینکه در کشورها و بعضی شهرهای ایران (عمدتاً تهران) آثار انقلاب صنعتی اول و دوم، مثل برق و لوازم و وسایل وابسته به آن و حتی آب لوله کشی و امثالهم را داشتند، ما همچنان از چراغهای نفتی فتیله ای و بدون بهره برداری از مظاهر تکنولوژی های جدیدِ آن زمان، زندگی می کردیم. بدین معنی که مادر مظلوم و زحمتکش من در مطبخی همیشه تاریک، پخت و پز می کرد، آب شرب را با دلو از چاه خانه تأمین میشد. برای پخت و پز و گرمای خانه از هیزم استفاده می کردیم.

یکی دیگر از معضلات آن روزها، مبتلا شدن مادرم به آسم بود. من شاهد چند بار غش کردن مادر عزیزم و به هوش آوردنش توسط همسایه ها بودم و فکر می کنم که یکی از دلایل اساسی آن بردن و شستن رخت و لباس یک خانواده نه نفره در لب جوی آب بود که بالاجبار در زمستان با یک تشت پر از البسه کثیف بر سر خود و بعضی وقتها برادر بزرگتر، به آنجا می رفت و یخ های جوی را می شکست و لباسها را می شست. این مادر فداکار که جانم به قربان او، برای شستشوی ظرفها هم در فصل های سرد سال که معمولاً کار هر روز او بود، اوضاع به همین منوال طی می شد.

در یک تابستان که احتمالاً زمانی بود که می بایست گواهینامه ششم ابتدابی ام را بگیرم، بیماری آسم مادرم متاسفانه شدت گرفت تا جایی که مجبور به بستری شدن در یکی از بیمارستان های اصفهان (بیمارستان خورشید) شد که دو ماهی طول کشید تا به خانه باز گشت. دوران سخت و غیر قابل تصوری بود،که در یک خانه ای شوهری بدون همسر فداکار و همراه و فرزندانی بدون مادر مهربانشان سپری شد.

و از دیگر امکانات محل زندگی ما این بود که تا اصفهان فقط یک جاده باریک و خاکی داشت که بایستی حدود یک و نیم کیلومتر پیاده در کوچه های خاکی می رفتیم تا پس از مدتی معطلی خورویی برسد یا نه!! در واقع یک زندگی کاملاً سنتی و روستایی و ابتدایی که بدون برخورداری از هیچگونه امکانات. تقریباً همه منازل ساخته شده، از خشت خام و گِل بود.

فکر می کنم از پنج سالگی به پدرم که مغازه نجاری داشت، کمک می کردم. که یکی از انگشتان دست راستم برید و بطور ناقص ترمیم شد.  

ازجمله موارد شوک آور برای خود و خانواده ام که نمی دانم به دلیل کمبود امکانات بوده و یا دلایل دیگری داشته است، حوادث مهمی بود که می توانست منجر به حتی مرگ من شود را بیان می کنم:

یکی از شبهای احیاء پدر و مادرم به مسجد، برای برگزاری مراسم رفته بودند. درحالیکه خانواده می گویند حدود 16 ماه داشتم، از خواب بیدار شدم و گریه کنان در تاریکی در پی پدر و مادر خود چهار دست و پا به حیاط رفته بودم. ما در حیاطمان هم یک چاه و هم یک نهر آب در انتهای باغچه مان داشتیم و من همچنان پی پدر و مادر ناخودآگاه و به لطف خدا گویا از کنار چاه عبور کرده و به انتهای باغچه که تقریبا بزرگ هم بود رسیدم و آنجا خوابم برد.پس از بازگشت پدر و مادرم، وقتی متوجه نبودن من شدند، صدا کنان به حیاط می آیند و از ترس اینکه یا در چاه افتاده و یا در نهر، هراسان مرا صدا می زدند که من از خواب بیدار می شوم و متوجه حضور آنها می گردم که با سر و صدا بچه گانه درآوردن، به من رسیدند و از یک مصیبت، رهایی یافتیم.

باغ و باغچه ما پر از انواع درخت میوه بود؛ بگونه ای که گهگاه مثلاً ارتفاع درخت های گردو به بیش از ده متر می رسید. ضمنا ما پرورش زنبور و دهها کندو داشتیم که یکی از کارهای پدرم بود. روزی از روزها که من 8 تا 10 سال داشتم یعنی حدود سال 1342 تا 1344، برای کندن گردو به تنهایی به باغ رفتم. من که از یکی از بلندترین درخت های گردو بالا رفته بودم، ناگهان از درخت پرت شدم که همسایه ها از صدای شدت سقوط من به زمین که حتی از این شدت زمین هم فرو رفت، به بالینم رسیدند که تقریبا بی هوش بودم و برای حدود یک دقیقه نفسم بند آمده بود. اما باز هم این ماجرا به خیر گذشت.

یکسال بعد دچار بیماری سخت سرخک شده بودم که با پیشروی آن به بیماری مخملک تبدیل شده بود، اختلال شدید در تنفس پیدا کرده بودم که یک روز این ماجرا تشدید شد و من تا یک قدمی مرگ رفتم. از قضا که آن روز پدر مرحومم که همیشه شرمنده او هستم، مرخصی گرفته بود ساعت 15:30 دقیقه به خانه رسیده بود. وقتی شاهد این ماجرا شد، بدون وقفه مرا به دوش خود انداخت و یک و نیم کیلومتر با عجله زیادی مرا به جاده رساند تا به ماشین های اصفهان – شهرکرد برسد و مرا نزد یک پزشک حاذق برد و بعد از یکسری کارهای اورژانسی خطر رفع شد که اگر دیرتر رسیده بودم، حتما از بین می رفتم.

در موقعی که شاگرد بنا بودم و تابستان ها را بطور مستمر کار میکردم، چند بار خطراتی از من رفع شد. اما مهمترین آنها پَرت شدنم از یک داربست به فاصله 3 متری از زمین بود که به روی خشت ها افتادم و تا چند ساعتی از حال رفته بودم.

حوادث ریز و درشتی از این قبیل برای من پیش آمده بود که فعلاً به خاطر کم اهمیت بودن آنها میگذارم و میگذرم. اصلاً استراحت، اوقات فراغت، تفریح و بیکاری برای من و اکثر مردم آن زمان، معنی و مفهومی نداشت. یادم هست در همان دوران تا پنج سالگی یکبار سیل آمد و تعدای از خانه های مردم خراب و امثال خانه ما را آب گرفت که با سطل و یا دلو، خانه را از آب تخلیه کردند!! البته در اکثر روستاها و شهرهای کوچک اوضاع به همین منوال بود .... .

تا به سن دبستان رسیدم و چون مرحوم پدرم خیلی علاقه به تحصیل فرزندان خویش داشت، و شناسنامه ای که برای من گرفته بودند 1/7/37 بود، متأسفانه مدیر دبستان (آقای حاجیان) از ما که شناسنامه خواست و وقتی دید شناسنامه به سن مدرسه نمی خورد، شناسنامه فرد دیگری را خواست که تاریخ آن به مهر ماه نرسیده باشد و من ناچاراً با نام فرد دیگری ثبت نام کردم و این روش تحصیل تا پایان تحصیلات ابتدای یعنی ششم ابتدائی ادامه داشت. ناگفته نماند زحمات درس خواندن تا پایان دوران ابتدایی هم کم نبود!!.

قبلاً هم توضیح دادم که منزل و دبستان ما تا جاده نسبتاً باریک اصفهان – شهرکرد، بیش از یک کیلومتر، راه بود و شاید به همین دلیل با آمدن کمی برف یا باران، معلم های ما که همه از شهر اصفهان می آمدند، خود را تعطیل کرده و به مدرسه نمی آمدند.

گرم کردن کلاس ها هم در زمستان داستان خاص خودش را داشت؛ یعنی والور یا بخاری های نفتی با دهها مشکل. به هر حال اوضاع چنان بود که یادم نمی آید جز مواردی خاص، کتابها را در طول سال تحصیل تمام کنیم. برای انجام تکالیف مدرسه هم با آن چراغ های پی سوز و فتیله ای شبها مشکلات زیادی داشتم چون هم برادر بزرگتر و هم برادر کوچکترم هم محصل بودند و همیشه سر چراغ پی سوز دعوا بود که نزدیک به کداممان باشد.

بدون استثناء تابستان ها و حتی دوران تحصیلی، یا کار نجاری، مسگری، بنایی، آلبالو چینی، چوب بری و کارخانه ریسندگی (کارخانه سیمین) کار می کردم، تا به سن ثبت نام در دوران اول متوسطه یا سال اول دوره سیکل رسیدم و برای انجام این کار به دبیرستان موردنظر، واقع در سه کیلومتری منزل ما، مراجعه کردم که به طور اتفاقی یکی از دبیران (آقای قضاوی) آنجا بود که من را از دوران دبستان می شناخت. او به من گفت: باز میخواهی با شناسنامه دیگری ثبت نام کنی!؟ و چرا؟ بهر حال او و معلم دیگری (آقای جهانبخش) مانع این کار شدند و چون می دانستند استعداد خوبی دارم برای شرکت در امتحان مدرک ششم ابتدائی که در تابستان هر سال برگزار می شد، راهنمایی کردند و تابستان     موفق به گرفتن گواهی پایان دوره ابتدائی به نام خود شدم و با نام خودم در سیکل اول ، دردبیرستان مینو ثبت نام کردم.

در همان دوران سه ساله که هر روز چهار بار و آنهم هر بار، از راه میانبر دو کیلومتر جمعا 8 کیلومتر از خانه تا دبیرستان، پیاده رفت و آمد داشتم. پشت سر گذاشتن این روزها، خیلی سخت بود، خیلی.

هرگز یادم نمی آید در یک سال تحصیلی، تمام کتاب های درسی را تمام کرده باشیم!! به این دلیل که دبیران از اصفهان می آمدند و حتی بعضی روزهای عادی هم نمی آمدند، چه رسد به روزهای برفی و بارانی!! و به همین علت هر ساله کتاب های درسی ما نیمه تمام باقی میماند.

به نظرم سختی و مشقتی که در این سه سال یعنی دوره سه ساله اول دبیرستان،کشیدم، حتی بیشتر از دوران ابتدایی بود.  و در این دوران هم شب ها با همان چراغ فتیله ای نفتی و با همان شیوه کشمکش با برادران سرِ چراغ، درس می خواندیم و همان زندگی صفر سنتی !! در تعطیلات هم شاگرد بنایی از اقوام بودم و روزانه حدود 12 ساعت کار می کردم!!

تا در همین سال ها یعنی حدود سال 1353 که در حال تمام کردن دوران اول سه ساله دبیرستان بودم، برق به روستای ما هم رسید البته فقط تعدادی از خانه در چند محله برق داشتند !!

پدرم در ذوب آهن کار می کرد. آنهم دو شیفت. چون یک شیفت کفاف زندگی هشت نفره ما را نمی داد. علاوه بر آن مادرم با بافتن چارقد و خیاطی برای دیگران، کمک خرج پدرم بود و علت اینکه من در تمام اوقات زندگی خود، کار می کردم به همین دلیل بود. و به خود می گفتم: حالا که به پدر و مادرم نمی توانم کمکی کنم، حداقل خرج تحصیل خود را، خود تأمین کنم یعنی از بدو دوران ابتدائی به بعد!!

روزی، یک آقای مهندسی از اصفهان برای بازدید به کارخانه ذوب آهن آمده بود و با دیدن تبحر و هنر پدرم  در نجاری فرنگی، پس از گرفتن یک امتحان عملی بسیار سخت که می بایست شش حلقه چوبی در هم و بدون میخ و چسب را درست کنند و پدرم در این امتحان موفق شده بود و آن شی موردنظر چوبی را ساخته بود، به مدیر کارگاه نجاری کارخانه، که یک دیپلم درودگری بیشتر نداشته بود (آقای جباری)، دستور داد که به پدرم رتبه فرنگی کار درجه یک (نجار درجه یک) تعلق گیرد. پس از رفتن آن آقای مهندس، مدیر کارگاه، پدرم را به دفتر خود فراخوانده بود و برای بالا بردن گرید و یا همان رتبه اول، درخواست رشوه کرده بود و چون پدرم بسیار مرد مذهبی، معتقد و متدینی بود، نپذیرفته بود و مدیرکارگاه هم پست ترین و پایین ترین درجه کاری که توفالکوبی (کمک نجار درجه سه) بوده را برای پدرم درنظر گرفته که نه تنها حقوقش زیاد نشده بود،  بلکه کمتر هم شد.

وقتی این موضوع را زمانی که پدرم برای مادرم تعریف می کرد، شنیدم، بسیار برآشفتم حس انتقام جویی در من به وجود آمد اما هیچ به پدر نگفتم و تصمیم گرفتم که به هنرستان بروم و دیپلم فنی بگیرم تا بلکه بتوانم در آن کارخانه جای مدیر بی انصاف رشوه بگیر را که ظلم بسیار بزرگی به پدر مظلومم کرده بود، بگیرم و ... .

بدین سان شد که در سال 1353 وارد هنرستان صنعتی شماره یک اصفهان شدم. البته حدود 15 روز قبل یعنی 15 شهریور سال 1353 می بایست امتحان ورودی می دادیم تا معلوم شود که چه رشته ای برای کدام فردی مناسب است.

با مشورت و ترغیب بعضی از دوستان در ذهن رشته برق را تداعی کردم قابل به ذکر است همانطور که قبلاً  توضیح دادم، در دوران سه ساله دبیرستان تقریباً هیچ کتابی را به پایان نمی رساندیم و چنین رقابتی با دانش آموزانی که در اصفهان تحصیل کرده و تا آن زمان به گفته خودشان دو بار کتاب های درسی را در سال تحصیلی شان دوره می کردند، رقابت را بسیار سخت و دشوار کرده بود اما با توکل بر خدا و دعای والدین و استعداد خود امتحان دادم و در همان رشته برق پذیرفته شدم.

در شش ماه  اول سال سوم تحصیلی به فکر دانشگاه افتادم. به همین دلیل هم برای جبرانِ مافاتِ ناتمام ماندن، کتب درسیِ سنوات قبل و هم اینکه اگر با دیپلم فنی نتوانستم وارد دانشگاه شوم بلافاصله مثل پایان دوره  ابتدائی، برای امتحان متفرقه ریاضی خود را آماده می کردم.  بدین منظورکتابهای رشته ریاضی را تهیه کرده و با مشقت هرچه تمام، می خواندم و پیش تنها همشهری آن روز که اولین فردی بود که به دانشکده فنی دانشگاه تهران در دو سال قبل رفته بود، زمانی که به اصفهان برمی گشت، می رفتم و اصول و کلیات دروس و سرفصل ها را  نزد او می آموختم تا چنانچه از طریق دیپلم برق در آینده نتوانم وارد دانشگاه شوم، بلافاصله مثل پایان دوره ابتدایی امتحان متفرقه ریاضی بدهم و با گرفتن مدرک دیپلم ریاضی در کنکور شرکت کنم.

سال های 1351 و 1352 تقریباً همه روزه صبح تا ظهر یعنی کاملاً نصف روز به عنوان شاگرد ماهر بنا نزد استادی از فامیل پدری ام کار می کردم تا پول کرایه و مخارج تحصیل را تهیه کنم و ناچار بودم روزانه حدود یک کیلومتر در محل زندگیم و نزدیک به دو کیلومتر در شهر اصفهان پیاده بروم تا ساعت 3:30 هر روز به کلاس برسم و همین مقدار پیاده روی، پایان کلاس های هر روز داشتم یعنی روزانه می بایست جمعاً علاوه بر کار سخت بنائی که صبح تا ظهر انجام می دادم حدود 6 کیلومتر هم رفت و هم برگشت پیاده می رفتم و کلاسها هم معمولاً ساعت 9 شب تمام می شد و گهگاه چون مینی بوس نبود یازده شب به بعد منزل می رسیدم.

شب ها کنار جاده اصفهان - شهر کرد و در ظلمات شب، دقیقاً می بایستی از وسط قبرستانی بگذرم تا اینکه حتی یکی دو شب که خیلی برف و کولاک بود احساس کردم چند نفر و با لباس سفید، دنبالم هستند و می دویدم (البته احتمالاً توهم بود).

بعضی شبها که هم در اصفهان و هم در زادگاهم برف و بوران و کولاک بود، آنقدر دیر می رسیدم که از نیمه شب هم میگذشت و  پدر و مادرم هم، بیچاره ها، خواب و آرامش نداشتند چون مسیر بی برقی را می بایست تا رسیدن به منزل طی می کردم که در تاریکی محض و گِل و آب گرفتگی فراوان تا بالای ساق پا و گهگاه فرو ماندن در آنها،کارم را دشوار می کرد چون فکر می کنم تا سال 1352 حتی برق در آن محل نیامده بود. از اینگونه شب ها و سختی هایش بسیار داشتم.

جا دارد که یک  خاطره از دوران دبیرستان با همکلاسی هایم تعریف کنم. یکی از همین روزها بود که خود را برای کنکور آماده می کردم، یکی از همکلاسی من بی جهت گفت که می خوام تو را کتک بزنم.

به نظرم چند دلیل می توانست داشته باشد، یکی اینکه درس و استعداد من خیلی خوب و بالا بود و فکر می کنم به دلیل یک حسادت بچه گانه و دوم اینکه چون در آن زمان دیدن فیلم های بروسلی و دیگر کاراته کاران جزو سرگرمی های او بود و ... باعث بدآموزی هایی برای دوستان دیگر هم می شد.

خلاصه پس از چند بار تهدید و رجز خوانی های فراوان، بالاخره شبی صبرم به سر رسید و یکی از کارهایی که کردم به یکی از دوستان و همکلاسی های خودم گفتم که تو شاهد ماجرا باش و بیا میانجی گری کن و نگذار اتفاقی بیفتد. نهایتاً با یکسری حرکات کاراته بازی و گارد گرفتن برای درگیری تحملم تمام شدم و یک ضربه و فقط یک ضربه به پای راست او زدم که پخش بر زمین شد و تازه بعد از این درگیری، اون دوستی که قرار بود میانجی گری کند، رسید!! خلاصه او را به بیمارستان منتقل کردیم و به دلیل شکستگی پا و به توصیه پزشک نزدیک به دو ماه در خانه بستری بود و نتوانست به هنرستان بیاید و جالب اینکه من قبول کردم این دو ماه بروم منزلشان تا روزی 2 ساعت به او درس بدهم تا از هم  کلاسی هایش عقب نماند!! که البته من پذیرفتم!!. بعد هم او پشیمان شد و از همان موقع تا کنون با هم دوست هستیم.

بهرحال سال های اول و دوم هنرستان را طی کردم و وارد سال سرنوشت ساز یعنی سال 1355 اول مهرماه یعنی کلاس سوم برق قرار گرفتم. فکر می کنم تابستان را که سخت کار کرده بودم در شش ماه مهر تا اسفند 1355 در هفته دو روزی می رفتم بنائی و بقیه را درس می خواندم و در همین سال چون می خواستم در پایان تحصیل که خرداد ماه سال 1356 می شد، امتحان کنکور بدهم در انجمن موحدی اصفهان و تا قبل از ساعت 3:30 کلاس زبان هم می رفتم. چون انگیزه های بالایی داشتم، همت و تلاش زیادی می کردم و فقط ورود به دانشگاه در ذهنم بود.

بالاخره سوت پایان امتحانات نهایی در خرداد ماه سال 1356 زده شد و من چون ورقه های امتحان نهایی تا حدود 10 ساله قبل را پیدا کرده و هرکدام را دو بار دوره کرده بودم، معمولاً زودتر از اتمام وقت، کارم تمام می شد و به قدری با لطف خداوند متعال و همراهی بی نظیر پدر و مادرم، نتیجه کار در سال 1356 عالی بود بطوری که در رشته خودم در اصفهان نفر اول شدم یعنی با معدل کتبی 14/19 بدون اینکه ریالی برای معلم و آموزشگاههای خصوصی، هزینه ای کرده باشم !!

و فقط از بعد از پایان امتحانات نهایی در زمانهایی که مجبور به پیاده روی بودم تا که به مینی بوس مقصد برسم، چون در حین همه این ماجراها ،کلاس زبان هم می رفتم، هرروز تعدادی کلمه  انگلیسی روی کاغذ می نوشتم و از این رفت و برگشت ها بدین گونه حسن استفاده می کردم و چون آن زمان هنوز انقلاب پیروز نشده بود، وضعیت پرده های سینماها و شکل و شمایل خانم ها و... هرگز نتوانست مرا از مسیرِ متعالی خویش باز دارد و در کلاسهایی برای تست زدن، فقط برای یک هفته به آموزشگاهی می رفتم.

بلافاصه بعد از کنکور سال 1356 یعنی همان سالی  که دیپلم برق با معدل بالا گرفتم، در تابستان گرم و سوزان آ« سال، به سرکار خود بازگشتم و چون یک بناء کامل شده بودم حتی بدون حضور استاد بناء خودم بر سر دیوار، آجر می چیدم که این روند ادامه داشت تا یکی از روزهای شهریورماه یکی از همکلاسی هایم در دوران هنرستان، با در دست داشتن روزنامه ای پیش من آمد و گفت بیا پائین و لااقل اسم  خودت را در روزنامه که در رشته برق دانشگاه علم و صنعت تهران قبول شده ای را ببین. که بعد از دست و روبوسی و تبریک، به توصیه دوستم به دلیل اینکه فقط حدود 15 روز وقت داشتم تا به تهران بیایم و در دانشگاه ثبت نام کنم، از آن روز به بعد با شدت زیادی به کارهای عقب مانده خانه های مردم و منزل خودمان پرداختم از قبیل موزائیک کردن بعضی از قسمت های حیاط و گچ کاری راهروی منتهی به کوچه و پشت دیوار همسایه که روبروی دو اتاق ما بود و ... .

تا اینکه نزدیک مهر ماه با خانواده خداحافظی کردم و به تهران آمدم و در دانشگاه علم و صنعت، ثبت نام کردم و همچنین با یک دانشجوی دیگر یک اتاق اجاره کردیم و که بلافاصله به اصفهان برگشتم و و مجدداً با برادر بزرگترم، محمدرضا به تهران برگشتیم. البته این خداحافظی خیلی سخت و دردناک بود چرا که برای اولین بار بود که از خانواده جدا میشدم. با چشمانی گریان و توکل بر خدا از خانواده خداحافظی کردم و بسان یک انسان بی پناه، وارد یک شهر ناشناخته و سرشار از رازهای پیدا و نهان شدم. علت همراهی برادرم تا تهران، دیدن محل زندگی و دانشگاهم بود. لذا خیلی زود، برادرم به اصفهان بازگشت و من ماندم و یک دنیا غم و غصه دوری از خانواده و مسائل ناشناخته دیگر در شهر بزرگی مثل تهران.

قبل از پرداختن به حضور و زندگی و مبارزات دانشجویی و بعد از آن تا به امروز، بد نیست تا به مسائل مبارزاتی و هرآنچه به شکل گرفتن شخصیت من تأثیر گذار بود، از بدو تولد تا سال 1356، بپردازم.

هرچند هر موجودی از مخلوقات عالم تا شکل بگیرد و تکامل یابد، از حیوانات مثل فرایند تخم مرغ و تبدیل آن به جوجه و سپری کردنِ مراحل رشد تا مرغِ کامل و یا خروسِ کامل ؛ و از گیاهان مثلا درخت به که فروردین شکوفه می دهد و این شکوفه ها به محض ریختن، طی فرایند بسیار پیچیده ای ، در پائیز به بار می نشیند و قابل بهره برداری؛ یعنی شش ماه، زمان برای به ثمر رسیدن می برد.

شخصیت انسانها هم به همین شکل است. تازه گاهی اوقات، آفات و موانع سر راه، چه خودساخته، چه دیگر ساخته و چه حوادث و اتفاقات این چنینی، مانع از حرکت درست و منطقی شده و ناگاه و یا کم کم، انسان را منحرف می کند و سرنوشت زندگیش عوض می شود و حتی داشته های گذشته خویشرا  بر باد می دهد.

البته کسانی هم هستند که در مقابل مشکلات خود ساخته (اعتیاد و ...)، دیگرساخته (مشکلات مالی که عاملش به غیر از خود می باشد (ورشکستگی به دلیل واردات بی رویه کالا و ...) و حوادث غیر مترقبه (زلزله و سیل که باعث از دست رفتن خیلی چیزها می شود و ...) خود را نمی بازند و همچنان با مقاومت و صبوریِ زیادی، به راه ساختنِ دوباره می اندیشند و سرنوشت خود را به نحن احسن تغییر می دهند.

 

هرآنچه مربوط به سختیِ زندگی، تحصیل و کار بود را تا حدودی توضیح دادم اما آن چیزی که می توانست و می تواند در خدمت مخلوقات خداوند باشد، داشته های علمی، تجربه های تلخ و شیرین زندگانی امثال من در دههای 30 و 40 ، صرفا نمی توانست کافی باشد.

به عبارتی چون در یک خانواده کاملاً مذهبی متولد شده و بزرگ شدم و مادر و مرحوم پدرم علی القاعده مقید به اجرای احکام تشیع علوی بودند، شکل گیری شخصیت مذهبی من طور دیگر نسبت به دیگران بود.

بارها شنیده ام که مادرم بدون وضو به فرزندان خویش شیر نمی داد و از دست هر کس ما را منع می کرد که خوراکی مثل میوه یا نان بگیریم چرا که می گفت نمیدانم آیا پول تهیه آنها حلال بوده است یا خیر. پدر مرحومم در کنار معاش حلال و بالطبع تهیه آذوقه و البسه، همیشه و همواره، به6 برادر و 1 خواهر تا قبل از رسیدن به بلوغ، مقید و ملتزم می کرد تا درآموختن و عمل کردن به فرایض دینی کوتاهی نکنیم. چرا که او به غیر ازامین مردم بودن ، معلم قرآن و نهج البلاغه هم بود و تا قبل از مرجعیت آیت الله خمینی (ره)، مرحوم پدر و بالطبع خانواده هم مقلد مرحوم آیت الله بروجردی بودیم و بعد از آن که آیت الله خمینی (ره) به مرجعیت رسیدند، مقلد ایشان شدند و به یاد  دارم که چنانچه درخصوص بعضی از احکام سوالی داشتم، ایشان از روی رساله مرحوم آیت الله خمینی (ره) به من جواب می داد. لازم به ذکر است که رساله آقا را به صورت پنهانی تهیه کرده بود(چرا که در زمان حکومت پهلوی، تقلید و طرفداری از آیت الله خمینی (ره) جرم محسوب می شد و مجازاتش حداقل زندان بود.

در سه دهه محرم هر سال، یکی از واعضانِ به نامِ آن موقع، چون مرحوم حسن کافی، اشرفی کاشانی،  فلسفی و دیگران به مسجد سید اصفهان می آمدند. مرحوم پدرم با یکی دو پسر بزرگتر خانواده از جمله خودم علی رغم سختی راه همانطورکه قبلاً توضیح دادم، مسافت بیش از 25 کیلومتر تا محل سخنرانی در اصفهان را با شوق و ذوق وافر و به جان خریدن تمام مشکلات راه، خود را به مسجد سید می رساندیم تا با شنیدن صحبت های واعظان و روضه خوانی،  وقایع و حوادث تلخ و جانسوز عاشورا  و امام حسین (ع) و حضرت زینب (سلام الله علیها)، درس زندگی بیاموزیم.

که در یکی از دهه های اول محرم، مرحوم فلسفی هر شب را اختصاص به جوانان، داد که مسائل مطروحه بسیار برای من جالب و قابل تأمل بود. مجموعه سخنرانی های این ده شب به کتابی تبدیل شده به نام جوان که هنوز اینجانب این کتاب پرمغز را مرور کرده و در کتابخانه شخصی خود نگهداری میکنم.

خدا قرین رحمت مضاعف کند مرحوم حاج آقا مهدی میرلوحی را، که وی جمعه ها از اصفهان به روستای همجوار ما به نام آغچه بُدی، برای برپایی نمازجمعه می آمد و مرحوم پدرم با یکی از فرزندان، با دوچرخه، فاصله حدود سه کیلومتری را از جاده های ناهموار و خاکی، طی می کرد تا به نمازجمعه برسیم.

تا سن 18 سالگی تقریباً تمام احکام تشیع علوی در خانه ما انجام می شد (انجام واجبات و ترک محرمات).

چند مثال می آورم:

یادم هست مرحوم پدرم جهت استخدام در ذوب آهن از طریق نماینده آیت الله خمینی در اصفهان کسب تکلیف کرد از این بابت که درآمد حاصل از کار در کارخانه دولتی، آیا حلال است یا حرام؟

روضه های سه دهه ماه محرم در روستای ما توسط مردم، هر سال برقرار می شد.

از داشتن تلویزیون و رادیو تا 22 بهمن سال 1357 به فتوای آیت الله خمینی (ره) محروم بودیم.

همچنین جلسات قرائت قرآن و نهج البلاغه که توسط مرحوم پدرم، تقریباً حدود یک شب در هفته برگزار می شد، از پیر و جوان و نوجوان در این جلسات شرکت می کردند.

تا جایی مرحود پدرم پیش رفت که در حدود 8 سالگی نوار و ضبط صوت باطری دار عاریتی، حوادث و سخنرانی مرحوم آیت الله خمینی را برای گوش کردن به من داد و تاکید داشت که هیچ کس از این قضیه مطلع نشود و حتی همسایگان و اقوام و دوستان چرا که جرم سنگین سیاسی و امنیتی داشت.

و در واقع از سن حدود 8 سالگی معنی استعمار و استثمار را فهمیدم که در سالهای نه چندان دور، وارد مبارزات جدی شدم که انشاءالله شرح خواهم داد. 

Share this post

Submit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

قیمت روزانه طلا و ارز

 

جدول قیمت روزانه ارز