یارب نظرتو برنگردد        برگشتن روزگار، سهل است

پیشرفت و موانع پیشرفت ایران : وبسایت شخصی محمدعلی اثنی عشری

  • محمدعلی اثنی عشری : تعامل گسترده با کشورها و مردم جهان به نوعی همان جهانی شدن است . بسیارخوب ...اما حتماً مسئولین محترم و مردم میدانند که تحقق این رهنمود و راهبرد ؛ ملزوماتی دارد که مشغول تنظیم نظرات خود در این خصوص هستم
  • کولبری و دستفروشی معضل نیست ! نیاز جامعه است. مدیریت کارآمد و ساماندهی میخواهد.
  • محمدعلی اثنی عشری : تعامل گسترده با کشورها و مردم جهان به نوعی همان جهانی شدن است . بسیارخوب ...اما حتماً مسئولین محترم و مردم میدانند که تحقق این رهنمود و راهبرد ؛ ملزوماتی دارد که مشغول تنظیم نظرات خود در این خصوص هستم

    تعامل گسترده با کشورها و مردم جهان به نوعی همان جهانی شدن است . بسیارخوب ...اما حتماً مسئولین محترم و مردم میدانند که تحقق این رهنمود و راهبرد ؛ ملزوماتی دارد که مشغول تنظیم نظرات خود در این خصوص هستم

دکتر روحانی میتواند:

محمدعلی اثنی عشری : خرید آب از کشورهای همسایه بسیار لازم و ضروری است.

محمدعلی اثنی عشری : خرید آب از کشورهای همسایه بسیار لازم و ضروری است

     اینجا کلیک کنید :خرید آب اشتغال بی دردسر روستائیان برای کشور

محمدعلی اثنی عشری : خرید آب از کشورهای همسایه بسیار لازم و ضروری است.

خانه به خانه پای صحبت کولبران ؛ بغض در گلوی کوهستان

نوشته شده توسط محمدعلی اثنی عشری on . نوشته شده در مجموعه مقالات آسیب شناسی

اسفند ۵, ۱۳۹۵    ۱۰:۰۰:۵

 

 دوات: یک هفته بعد از آن روزی که چند کولبر در بهمن کوه‌های سردشت گرفتار شدند، به همراه چند نفر از همکاران به پیرانشهر رفتیم؛ شهری که یکی از سکونتگاه‌های بسیاری از کولبران است و کوی و برزنش به مردهایی که به کوه رفته‌اند و جنازه‌شان برگشته عادت دارد؛ شهری که وقتی واردش شدیم، انتظار شنیدن رنج را داشتیم و وقتی از آن خارج می‌شدیم، تعریف‌مان از رنج با آنچه پیش از سفر می‌پنداشتیم، تفاوت داشت.

امیدواری پشت در آهنی

به پیرانشهر که می‌رسیم، چشم‌مان هنوز به در و دیوار عادت نکرده و به دنبال تابلوهایی که ما را به مرز یا روستاها هدایت کند، می‌گردیم که با انبوهی از مردم پشت یک در آهنی در وسط شهر مواجه می‌شویم. جایی که پیر و جوان صف کشیده‌اند، در دسته‌های چند نفری با هم حرف می‌زنند و هرکس از راه می‌رسد، کاغذهای روی در آهنی را با دقت کند‌و‌کاو می‌کند و وقتی نامش را پیدا نمی‌کند، به بقیه آنها که پیش از او نام خودشان را نیافته‌اند، می‌پیوندد. اینجا محلی است که مجوزهای کولبری صادر می‌شود. دفترچه‌هایی با صد برگ، برای صد بار تردد کردن از مرز تمرچین و اینها امیدوارترین بیکاران این شهر هستند. کسانی که هنوز تن‌شان یارای به دوش کشیدن بارهای صدکیلویی و دویست کیلویی را دارد، هم کارت پایان خدمت دارند و هم در محدوده ۱۵ کیلومتری مرز ساکن هستند و مدارک‌شان را به هنگ مرزی داده‌اند تا برای‌شان کارت و دفترچه صادر شود.

می‌پرسم وقتی کارت بگیرید چند نوبت در هفته می‌توانید بار بیاورید؟ می‌گوید: محدودیتی ندارد ولی چون تعداد کولبران زیاد است، گاهی در طول یک هفته یک بار هم نوبت به ما نمی‌رسد. جوانی است حدود ۳۵ ساله که توضیح می‌دهد:

«تردد هر روز هست ولی روزانه حدودا ۶۰۰ تا ۷۰۰ نفر در‌نهایت می‌توانند عبور کنند. بستگی دارد که چقدر بار باشد و هنگ مرزی به چند نفر مجوز تردد بدهد.» می‌گوید تنها مزیت این کارت و دفترچه این است که می‌دانیم وقتی با این شرایط از مرز بار بیاوریم، دیگر تیر نمی‌خوریم. وگرنه کولبری، کولبری است و فرقی ندارد با دفترچه یا بی‌دفترچه.

نمی‌گذارند با حیوان بار بیاوریم

درآمدشان از هر باری که می‌آورند، بسته به وزن بار متغیر است؛ در بهترین حالت و به قول خودشان وقتی بار بالای ۲۰۰ کیلو می‌آورند، ۱۵۰ هزار تومان می‌گیرند. این پول برای حمل بار از جایی حدود ۴۰۰ متر آن سوی مرز تا حدود ۴۰۰ متر این سوی مرز است؛ راهی که البته خیلی هموار نیست و خودشان شرایطش را اینطور تعریف می‌کنند:

«یک راه باریک برای عبور هست و اگر از این راه منحرف شویم، اطرافش احتمال سقوط هست. وقتی کسی سر بخورد و بیفتد معمولا یا دست و پا می‌شکند یا مهره‌های کمر. این‌جور وقت‌ها باید او را تا جایی که به جاده آسفالت می‌رسیم، بیاوریم تا امکان انتقالش با ماشین باشد. گاهی روی زمین می‌کشیم و می‌آوریم. وقتی کسی اتفاقی برایش افتاد، باید خودش خرج درمان خودش را بدهد و بعد هم دیگر نمی‌تواند این کار را انجام دهد. کار دیگری هم که بعید است پیدا شود یا باید از کمیته امداد و بهزیستی کمک بگیرد یا باید سر چهار راه گدایی کند».

می‌پرسم وقتی راه هست و مجوز تردد دارید و بار هم قانونی است، چرا با حیوان بار را نمی‌آورید؟ چه اصراری دارید که خودتان بار را حمل کنید؟ آنکه از بقیه حاضر‌جواب‌تر است، رشته کلام را در دست می‌گیرد:

«نمی‌گذارند با حیوان بار بیاوریم. می‌گویند باید خودتان با کول بیاورید. علتش را نمی‌گویند، فقط می‌گویند نفر باید بار بیاورد. خودمان می‌شویم الاغ خودمان».

بعد هم درباره مشکلات دست‌یافتن به همین کارت و دفترچه می‌گوید تا حالی‌مان کند که جایی برای اعتراض و پیشنهاد نیست و اگر همین به دوش کشیدن بار را هم با صد منت روی چشم نگذارند، از دستشان می‌رود:

«کار دیگری نیست. هفت ماه است بیکارم، چهار ماه است درخواست داده‌ام. هر روز می‌آیم اینجا ببینم اسمم را اعلام می‌کنند یا نه و هنوز هم خبری نیست. اسم را که اینجا بزنند، می‌رویم دفترچه می‌گیریم و می‌رویم لب مرز».

شرایط ثبت‌نام جز اقامت در ۱۵ کیلومتری مرز و کارت پایان خدمت، بستگی به انگشت‌نگاری و عدم سوء‌پیشینه هم دارد و هزینه ثبت‌نام هم یک فیش ده هزارتومانی و یک فیش ۲۰ هزار تومانی است. حالا آن یکی که ۵۰ ساله به نظر می‌رسد و دندان‌هایش ریخته و شالش را به دور صورتش پیچیده،  می‌گوید:

«البته مردم حاضرند دویست هزار تومان بدهند و زودتر این مجوز و دفترچه را بگیرند. بعضی‌ها هم می‌گویند می‌شود پول داد و زودتر گرفت، ولی ما ندیده‌ایم. اما پارتی و آشنا اگر داشته باشی، مثل بقیه جاها کارت زودتر انجام می‌شود.» بعد درباره بارهایی که تا وقتی دفترچه داشته حمل کرده می‌گوید: «پوشاک و لاستیک و لوازم آشپزخانه بیشتر می‌آوریم. خیلی از صاحبان بارها مال اینجا نیستند و اصلا بار داخل شهرهای ما نمی‌آید. هرکسی از هرجایی مثل چین و دوبی ممکن است چیزی خریده و به پشت مرز آورده باشد. برای آن برگه ورود می‌گیرد و بسته به بارش، صد نفر یا دویست نفر را می‌برد بار را برایش بیاورند. این طرف مرز که رسید، بار را می‌گیرد و می‌رود. فقط بارکشی آن به مردم اینجا می‌رسد. در پیرانشهر و روستاهای اطرافش تا سال پیش حدود ۴ هزار نفر این کار را می‌کردند. آن موقع به‌راحتی هفته‌ای دو بار می‌شد برویم و بار بیاوریم. اما الان حدود ۶ یا ۷ هزار نفر شده‌ایم و مجوزهای جدید هم صادر می‌شود و داریم به ده هزار نفر می‌رسیم. همینطور زیاد شویم شاید چند وقت دیگر هر دوهفته یک بار بتوانیم برویم. به همین دلیل گاهی فقط هفته‌ای یک بار نوبت‌مان می‌شود و باید بار سنگین برداریم تا ۱۵۰ هزار تومان بگیریم. اگر بار کمتر از ۲۰۰ کیلو باشد، ۱۰۰ هزار تومان می‌دهند و با هفته‌ای صدهزار تومان نمی‌شود زندگی کرد».نزدیک ظهر است و بر جمعیت ناکامان امروز اضافه شده؛ اما باز هم ایستاده‌اند. می‌گویم وقتی اسم‌تان پشت در نیست، چرا می‌مانید؟ می‌گوید: «جای دیگری نداریم که برویم. همینجا می‌مانیم گاهی تا بعد از ظهر دوباره لیست دیگری هم پشت در نصب می‌کنند، شاید در آن لیست اسم‌مان باشد».

وضع ما خوب است، بیچاره آنها

اما کولبری قانونی از مرزهای مجاز، یعنی همان کار ایده‌آلی که برای رسیدن به آن باید ماه‌ها در انتظار صدور کارت و دفترچه پشت آن در آهنی صف بکشند،‌ تازه آغاز راه است. وقتی کارت صادر شد و به مرز رفتی و در ازدحام چند هزار کولبری که هر روز از صبح تا غروب آنجا می‌ایستند تا نوبت‌شان برسد، توانستی جزء پیروزها باشی و بروی برای حمل بار، هیچ تضمینی نیست که این بار، آخرین بارت نباشد. درست است که اینجا کسی در معرض خطر کشته‌شدن نیست، اما شهر پر است از کسانی که زیر بار کمرشان شکسته است.

ماموستا امام، روحانی روستای «کهنه لاجان» از زندگی برادرزاده‌هایش می‌گوید. برادرش چند گوسفند دارد که با آنها امور زندگی را می‌گذراند و خود ماموستا هم روی زمین کشاورزی‌اش کار می‌کند. می‌گوید هر چهار پسر برادرش کولبر هستند. نه چند گوسفند پدر سرمایه‌ای است که امورات خانواده‌های پسران را هم جواب‌گو باشد و نه کار دیگری هست که انجام دهند. اسماعیل یکی از برادرزاده‌های ماموستاست. ۳۴ ساله است و سیزده سال است ازدواج کرده. می‌گوید ۱۰ سال است کوله‌بری می‌کند. البته حالا چند ماهی هست که دیگر مجبور به خداحافظی با این شغل شده است. ماموستا ما را به خانه‌اش می‌برد و اسماعیل اینگونه آخرین روز کوله‌بری را برای‌مان تعریف می‌کند:

«۲۴ مهر ماه بود، دو قدم مانده بود برسم به مرز که گیر کردم و افتادم و بار رویم افتاد و کمرم شکست. شانس آوردم که وسط راه نبودم. همان جایی که افتادم، دو دقیقه بعدش اورژانس رسید. اگر دور‌تر بودم، باید بقیه من را تا جاده می‌آوردند. بعضی‌وقت‌ها مجبور می‌شوند کسی را که آسیب دیده، روی زمین بکشند.  بارم حدودا ۱۲۰ کیلو بود. اگر بار زیر ۱۰۰ کیلو باشد، شاید ۵۰ یا ۶۰ هزارتومان بابتش بدهند که به جایی نمی‌رسد. باید بار سنگین‌تر برداریم که ۱۰۰ یا ۱۵۰ تومان بگیریم. اما حالا دیگر دو مهره پشتم شکسته و نمی‌توانم کار کنم. آخرین بارم پوشاک بود».

دخترش دیلان و پسرش دیاکو می‌آیند کنار پدری می‌نشینند که هنوز با آتل کمرش صاف می‌شود و اسماعیل تعریف می‌کند که چطور در این چهار ماه به بهزیستی و فرمانداری و شورای شهر و هرجایی که توانسته رفته، اما خبری از کمک نبوده است:

«ماموستا و شورای روستا هم نامه نوشته‌اند که من نمی‌توانم مخارج خانه‌ام را بدهم. ولی کسی کمکی نکرده. تا الان با بیمه روستایی فقط یک میلیون و ۵۰۰هزار تومان هزینه درمانم شده است. چون برخی از چیزها را بیمه قبول نمی‌کند. آدم‌هایی مثل من بین کولبرها خیلی زیاد است. ماهی دو سه نفر اینجا ناقص می‌شوند و دیگر نمی‌توانند کار کنند».

ماموستا امام می‌گوید که با نماینده شهر و با مدیران مختلف حرف زده و نامه نوشته و گفته پولی که اینها می‌گیرند، فقط خرج دوا و درمان‌شان خواهد شد. او پیشنهاد داده که در مسیر ۶۰۰ الی ۱۰۰۰ متری حمل قانونی بار، یعنی همانجایی که کوله‌بران می‌گویند اجازه تردد چهارپایان هم داده نمی‌شود، گاری‌هایی قرار داده شود تا کوله‌بران بار خود را با آنها از مرز رد کنند و این طرف تحویل دهند. اما بدون ارائه هیچ دلیلی با این پیشنهاد مخالفت شده است و همچنان باید این کوله‌بران که وضع‌شان از همکاران دیگرشان بهتر است، یعنی آنهایی که مجوز کار قانونی دارند و از مرز قانونی، کالای قانونی را وارد کشور می‌کنند، زیر بارهای سنگین بروند و تا روزی که مانند اسماعیل ازکار‌افتاده نشده‌اند، از این راه ارتزاق کنند.

اسماعیل تازه از جمع کوله‌بران قانونی است و می‌گوید: «در این ۱۰ سالی که مسیری برای تردد قانونی باز کرده‌اند و کارت و دفترچه می‌دهند، ما راحت هستیم.» قبل از آن را به یاد دارد که برای آوردن یک کارتن سیگار باید راه کوه را می‌رفته است.  وقتی خداحافظی می‌کنیم تا از خانه بیرون بیاییم، اسماعیل و همسر و فرزندانش تا جلوی در همراهی‌مان می‌کنند. روبه‌روی روستا، کوه‌های به‌هم‌پیوسته پوشیده از برف را نگاه می‌کند و می‌گوید: «تازه وضع ما خوب است. آنهایی که مجوز ندارند، وضع‌شان بدتر است. این برف را ببین! این کوه‌ها را نگاه کن! اگر کسی مجبور نباشد بدون بار هم در روز روشن از اینجا عبور نمی‌کند، چه برسد به آنکه ۱۰۰ کیلو بار روی کمرش بگذارد و شبانه از این کوه‌ها بگذرد.» بعد برمی‌گردد و به دیلان و دیاکو و خانه‌اش نگاه می‌کند، رویش را به طرفم برنمی‌گرداند و فقط می‌شنوم که می‌گوید: «زن و بچه و خرج خانه که داشته باشی، مجبوری. مجبورند که می‌روند».

روزی که کمر آقاکریم شکست

شاید تا اینجا نیامده بودیم و تا خبر جان‌دادن آن کوله‌بران زیر بهمن به ما نرسیده بود، اگر به این خانه‌ها سر می‌زدیم، گمان می‌کردیم اینجا، آخر رنج است. اما حالا وقتی اسماعیل می‌گوید «وضع آنها از ما بدتر است» خوب می‌فهمیم چه می‌گوید. به محله‌ای در حاشیه پیرانشهر می‌رویم. «کهنه‌خانه»؛ جایی که از محدوده شهری حدود ۵۰۰ متر فاصله دارد؛ اما اینجا هم حاشیه‌نشینی، حاشیه‌نشینی است. اینجا  کریم ۷۵ ساله و خانواده‌اش در کنار همسایگان و هم‌محله‌ای‌ها در خانه‌هایی زندگی می‌کنند که هنوز بخاری‌های نفت‌سوز آن را گرم می‌کند. پیرمرد بلند‌قامت و چهارشانه‌ای است‌. سفره دلش را باز می‌کند برای ما. از کسانی می‌گوید که وقتی تیر می‌خورند و به بیمارستان منتقل می‌شوند، باید به جرم قاچاق منتظر بازداشت و محاکمه و جریمه و عواقب آن باشند. همسایه‌اش می‌گوید گاهی در ماه دو سه نفر از مردم این حوالی زخمی می‌شوند و خیلی‌ها آنها را به درمانگاه نمی‌برند و در خانه مداوا می‌کنند که گرفتار نشوند. او می‌گوید اگر کوله‌بران دیر بجنبند و قبل از روشن‌شدن هوا نتوانند خودشان را به این سمت برسانند، گیر می‌افتند.

پای حرف‌های آقا‌کریم می‌نشینیم. او از سال‌های دورتر که هنوز خبری از کار قانونی و کارت و دفترچه نبود، می‌گوید. روزهایی که  برای آوردن بار به حاج عمران می‌رفته. او هم سال‌هاست که کارت و دفترچه برای کولبری قانونی در مرز تمرچین گرفته، اما همین چند سال پیش مانند اسماعیل جوان، کمرش شکسته و حالا نمی‌تواند بار حمل کند.

روزی را تعریف می‌کند که زیر بار به زمین خورده و لگن و مهره‌های کمرش شکسته: «برف بود، راه معلوم نبود. رفیقم که همراه‌مان بود، روی مین رفت و من هم سرخوردم و افتادم و بارم روی خودم افتاد. بقیه که همراه ما بودند، ما را بلند کردند و روی کول خودشان آوردند. وقتی به جاده رسیدیم، ما را به بیمارستان بردند. پای او قطع شد و در کمر و ران و لگن من پلاتین گذاشتند. بعد از آن هم  تا دو سال قبل به مرز می‌رفتم و کسانی که دفترچه نداشتند یا نوبتشان نرسیده بود، در نوبت من با دفترچه من می‌رفتند و بار را می‌آوردند و  بخشی از پول را به من می‌دادند. گاهی دوستی پیدا می‌شد و می‌گفت: تو با دفترچه‌ات بیا آن طرف ولی چون نمی‌توانی بار برداری، من بارت را می‌آورم. تو فقط بیا بار را تحویل بگیر. ما تا این طرف برایت می‌آوریم و تو پولش را بگیر. اما الان اجازه نمی‌دهند کسی به جای من برود. یکی دو سالی هست که گفته‌اند فقط هرکس با دفترچه خودش می‌تواند برود و بار بیاورد».

کمی‌ که حرف می‌زنیم، سر درد دلش باز می‌شود و انگار کولبری و داستان‌هایش، بین غم‌های زندگی او اصلا غمی نیست. از نداشتن آب شرب و گاز و وضع معیشت می‌گوید: «محله ما را ببین. از خیابان اصلی که به این سمت پیچیدید، چقدر راه بود؟ اما نگاه به زندگی ما بکن. اینجا ۱۵۰ خانوار زندگی می‌کنیم که نه‌تنها گاز نداریم، بلکه حتی آب آشامیدنی هم به ما نمی‌دهند. آبی که ما مصرف می‌کنیم، مثل گازوئیل است. لوله‌کشی تا لب آسفالت شهر آمده و اینجا را جزء محدوده شهری حساب نمی‌کنند. اینجا به «کهنه‌خانه» معروف است و همه مردمش یا کارگرند، اگر کار گیر بیاید ‌یا مجبورند به کولبری. از همین محله حداقل صدنفر کولبر هستند که اگر کارت و دفترچه گیرشان نیاید، مجبورند برای کولبری به کوه بزنند».

نوجوانی که جان باخت

آنقدر در این کوچه‌ها و خیابان‌ها از خاطره زخمی‌شدن‌ها شنیده‌ام که از کریم‌آقا هم می‌پرسم: «آیا کسی از اطرافیانت را  تا‌به‌حال از دست داده‌ای؟» نمی‌دانستم نباید این را بپرسم و وقتی فهمیدم که صدای همسرش بلند ‌شد، به زبان کردی چیزی به او گفت و بعد، آقا کریم موبایلش را نشان‌مان داد. روی صفحه عکس نوجوانی است که می‌گوید نوه‌اش بوده. می‌گوید پارسال کشته شد. هنوز در این فکر هستیم که چطور نوجوانی به این سن کولبری می‌کرده که حرف‌های بعدی آقا کریم ما را از پرسیدن سؤالات‌مان پشیمان می‌کند:

«شانزده سالش بود. پارسال با ماشین به خارج از شهر رفته بود. ماشینش خراب شد و به دوستش زنگ زد تا به کمکش برود. یک ماشین دیگر رفت و برای او باتری بردند تا ماشین را روشن کند و به شهر برگردد. هوا تاریک شده بود و در مسیر برگشت، ماموران به گمان اینکه قاچاق به همراه دارد، به او برخورد کردند». این شهر پر است از خاطره‌های کسانی که به ظن قاچاقچی‌بودن با آنها برخورد شده، درحالی‌که باری با خود نداشته‌اند که بخواهیم درباره قانونی یا غیر‌قانونی بودنش حرف بزنیم. می‌گوید: «اگر نوه من بار به همراه داشت و همه بارش غیر‌قانونی بود هم، آیا سزایش این بود؟». ادامه‌دادن این گفت‌وگو سخت‌تر از آن بود که از عهده‌اش برآییم. آقا کریم از آنچه بعد از ماجرا گذشته بود، می‌گفت و ما به هم نگاه می‌کردیم تا این لحظات سنگین  بگذرد.

مرگ اسب‌ها

حالا باید عازم روستا می‌شدیم. جایی که فقط یک کوه بین آخرین روستای پیرانشهر با خاک‌های عراق فاصله ‌انداخته و این کوه سپید‌پوش و صعب‌العبور، راه نان خوردن بسیاری از خانواده‌های این روستا و اطراف است. حرف از آنهایی است که کارت و دفترچه ندارند و کار هم ندارند؛ اما خانواده و خرج و زندگی و معیشت دارند. آنها باید از کوه‌هایی که آخرین روستاها را در‌بر گرفته، بگذرند و به حاج عمران بروند، بار را تحویل بگیرند و این کوهستان را دوباره با کوله‌هایی بر پشت‌شان بازگردند و اگر در مسیر رفت و برگشت وارد منطقه حفاظت‌شده نشوند، به پایین سقوط نکنند… می‌توانند به گرفتن دستمزدشان امیدوار باشند. دستمزدی که هم اندازه همان دستمزد کوله‌بران قانونی است، یعنی حداکثر ۱۵۰ هزار تومان. اما وزن بارهای کوله‌برانی که به دل کوه‌ها می‌زنند، کمتر است؛ کوله‌های ۵۰ و ۶۰ کیلویی تا نزدیک به صد کیلو.

برای اینکه بدانیم غیر‌مجوزدارها چه راهی می‌روند و چگونه باید این مسیر را طی کنند، به کلاکین رفتیم. وقتی پرسیدیم اینجا کجاست، یکی از جوان‌ترها گفت: «آخر دنیا»! انگار ده به کوه‌ها تکیه داده بود و می‌گفتند اگر کمی ‌بالاتر برویم، به آخرین روستای کوهستان می‌رسیم. این همان کوه‌هایی بود که هرشب مردان را به کام خود می‌کشید تا سپیده‌دم فردا با دست پر به خانه برگردند.

ادریس که برای نشان‌دادن راه همراه ما شده، چند نفر از اهالی را صدا می‌کند و  همگی به خانه اسماعیل می‌آیند. او کارت و دفترچه تردد دارد و روی کارت، سال تولدش، ۱۳۴۱ ثبت شده، ولی سنش بیش از ۵۴ سال به نظر می‌رسد. همسایه‌ها می‌آیند و در خانه‌اش می‌نشینند تا برای ما روایت کنند شبانه‌های این کوه وهمناک را. اما خود اسماعیل زودتر سر سخن را باز می‌کند؛ از روزهایی می‌گوید که ۳۰ اسب داشته و با آنها از میان این کوه‌ها جنس می‌آورده، وقتی از اسب‌ها می‌گوید انگار که هنوز زنده جلوی رویش هستند، از خود بی‌خود می‌شود و روزی را تعریف می‌کند که در کمین گیر کرد وهمه اسب‌هایش مردند؛ حالا نیم‌خیز می‌شود و لحظه آخر را به تصویر می‌کشد. بعد از روزهایی می‌گوید که بدون اسب مجبور بوده پای پیاده به دل کوه بزند و بار بیاورد و دوباره به روزی می‌رسد که در کمین گیر افتاده. پیراهنش را بالا می‌زند، خال سیاه روی کمر و لکه روی سینه‌اش را نشان می‌دهد و می‌گوید: «تیر از اینجا وارد کمرم شد و از این طرف بیرون آمد.» تعریف می‌کند که چطور با کمک همراهان خودش را به آن سوی مرز رسانده تا در عراق مداوا شود و گیر نیفتد. می‌گوید: «وقتی برگشتم، توبه کردم و رفتم کارت و دفترچه گرفتم که از مرز قانونی بار بیاورم. دفترچه و کارتش را نشان‌مان می‌دهد. می‌گوید از اینکه می‌توانم بروم لب مرز و بدون خطر گیر افتادن در کمین، بار بیاورم خدارا شکر می‌کنم.

اینجا هیچ خاطره خوبی نیست

حالا نوبت همسایه‌هاست. مرد میانسالی که می‌گوید متولد سال ۴۳ است و ۱۰ سال است کولبری می‌کند، کنار جوان خوش‌سیمایی که خنده از لبش محو نمی‌شود، می‌نشیند روبه‌رویم. اسم پسر، فخرالدین است و می‌گوید ۲۱ ساله است. وقتی از مرد میانسال اسمش را می‌پرسم، نگاهی به اطراف می‌کند و می‌گوید: اسمم را ننویس. بقیه می‌گویند از وقتی یکی از کولبران در روزهای اخیر به خاطر مصاحبه با یک شبکه تلویزیونی خارجی احضار شده و کارتش را باطل کرده‌اند، خیلی‌ها می‌ترسند. حتی اینها که کارت ندارند هم فکر می‌کنند اگر اسم‌شان را بگویند، برای‌شان مشکل درست می‌شود و پیدا کردن نان، از وضع فعلی هم دشوار‌تر خواهد شد. پسرک اما با همان خنده‌اش می‌گوید: «اسم منو بنویس،‌ فخرالدین، مگه دیگه چه فرقی می‌خواد کنه؟»

از راه می‌پرسم و از اینکه چطور می‌روند. می‌گویند دسته‌دسته می‌شویم و غروب راه می‌افتیم تا نیمه‌های شب به آن طرف برسیم. بعد هم باید سریع برگردیم که تا قبل از روشن‌شدن هوا کوه را رد کرده باشیم. می‌پرسم در این مسیر چیزی هم می‌خورید؟ به هم نگاه می‌کنند، فخرالدین می‌گوید: «معمولا کمی‌ خوراکی با خود می‌بریم. نان خشک، نان و پنیر یا چیزی مثل اینها. اما وقتی کمین باشد، نمی‌توانیم برگردیم و همان طرف می‌مانیم تا کمین تمام شود. آن وقت‌ها خیلی سخت است. چون باید تا فردا شب بمانیم و این مدت هم چیزی برای خوردن نداریم و بعد از یک شبانه‌روز گرسنگی باید بار را برداریم و راه بیفتیم».

از خطرات راه می‌پرسم و می‌گویند علاوه‌بر مین و سقوط و کمین و گلوله، خطر گرگ و حمله حیوانات مخصوصا در زمستان‌ها همیشه هست. می‌گویند برای دفاع از خودشان فقط یک چوبدستی دارند و در دسته‌های ده یا بیست یا سی نفره حرکت می‌کنند تا از حمله حیوان‌ها در امان بمانند. از شب‌هایی می‌گویند که همراهان‌شان در راه سقوط می‌کنند یا تیر می‌خورند‌ یا روی مین می‌روند. باید آنها را هم با خود بیاورند. هرکدام‌شان چندین خاطره دارند از دوستانی که در این کوه‌ها از دست داده‌اند و از آنها که زنده به این طرف رسانده‌اند و در بیمارستان بازداشت شده‌اند و به جرم حمل کالای قاچاق محاکمه و مجازات شده‌اند و به همین دلیل است که بیشتر زخمی‌ها را به خانه‌های‌شان می‌آورند.

فخرالدین می‌گوید سه سال است که این کار را می‌کند. یعنی از ۱۸ سالگی. می‌پرسم چرا کار دیگری نمی‌کنی؟ می‌خندد، می‌گوید مثلا چه کاری؟ کار کشاورزی کرده‌ام، کارگری کرده‌ام، درکوره خانه آجرپزی کار کرده‌ام، هم در تبریز، هم ملایر و هم مراغه، هر کاری باشد می‌کنم، ولی وقتی کاری نیست چاره‌ای ندارم غیر از همین کولبری.

خنده‌های ریز فخرالدین که انگار آمدن و حرف‌زدن و سؤال‌های ما در نگاهش بیهوده‌ترین کار دنیاست، امان آدم را می‌برد، انگار که درباره علت سفیدبودن ماست از او سؤال می‌کنم. باز هم می‌خندد و مثل معلمی‌ که بخواهد به کودکی درس دهد، می‌گوید: «اینجا هم زمین کشاورزی هست، دامداری هم هست، اما ما نه دام داریم و نه زمین. فقیر و ثروتمند همه‌جا هست. آن که ثروت دارد، کاری که می‌خواهد می‌کند و آنکه فقیر است، مجبور است هرکاری را انجام دهد.» بعد نگاهم می‌کند و باز می‌خندد و می‌گوید «درسته؟»

می‌پرسم از این همه سال رفت‌و‌آمد خاطره خوب یا بدی برای‌تان مانده که تعریف کنید؟ هردو باهم می‌گویند هیچ خاطره خوبی نیست. رفتن و برگشتن هرشب پر است از خاطره لحظه‌های بد. می‌گوید از گرسنگی در کوه تا پایان کمین خاطره خوب می‌خواهی یا از گیرافتادن در کمین و کشته‌شدن حیوان‌ها و زخمی شدن همراهان؟ اینجا هیچ خاطره خوبی نیست.» اما انگار چیزی یادش افتاده باشد، ناگهان از روزهایی که در کمین گیر افتاده و توانسته جان سالم به در ببرد، می‌گوید. این بار خنده‌هایش تلخ و گزنده نیست. شبی را برایم تعریف می‌کند که در اواخر مسیر به جاده رسیده و ناگهان پشت پیچ با ماشین چراغ خاموش مأموران روبه‌رو شده بود و اینکه چطور توانسته بود با باری که پشتش بود، به کوه بزند و از دست مأمورها فرار کند. می‌گوید: «آن شب بعضی‌ها گیر افتادند، بعضی‌ها بارشان ماند و خودشان فرار کردند. من نه خودم گیر افتادم و نه بار را زمین انداختم. حدود ۵۰ یا ۶۰ کیلو بود.» باز هم می‌خندد و وسط خنده‌ها دوباره یاد یک شب دیگر می‌افتد؛ شبی که در طول مسیر از جایی رد شده و چند قدم بعد وقتی نفر پشت سری از همانجا رد شده، مین ترکیده و پایش را از دست داده است. انگار که نجات یافتنش را دوباره جلوی چشمش می‌بیند.

بعد یکی از آنها می‌گوید: «چندسال پیش مقام معظم رهبری سخنرانی کردند و گفتند کولبرها قاچاقچی نیستند، فکر کردیم دیگر نمی‌زنند. ».

از زندگی خودشان می‌پرسم. مرد میانسال سه فرزند دارد؛ یکی نوجوان است، دومی ‌به مدرسه ابتدایی می‌رود و سومی ‌سه‌ساله است. به فخرالدین نگاه می‌کنم:

– برادر داری؟

نه

– کار پدرت چیست؟

بیکار است. یک پایش را روی مین از دست داده و خانه‌نشین شده. فقط من کار می‌کنم.

فخرالدین که حالا یکی از جوان‌ترین کولبرهای روستاست، می‌گوید هفته‌ای دو تا سه بار می‌رود و تا روزی که مجبور است این کار را می‌کند. این «مجبور» بودن را خیلی خاص می‌گوید و رویش تأکید می‌کند و از همسایه‌هایی می‌گوید که در راه زخمی و یا کشته شده‌اند و حالا زن و فرزندان‌شان با کمک دیگران زندگی می‌گذرانند. اینجا دیگر مکثش زیاد شد، دیگر نمی‌خندید، به دیوار روبه‌رو نگاه کرد و بهتر بود این گفت‌وگو هم ادامه پیدا نکند تا غرور مرد نشکند.

از کلاکین برمی‌گردیم و ماشین میان این کوه‌های سپید در سپید که تا نا‌کجا به‌هم ‌پیوسته‌اند، می‌پیچد. نگاه به این سپیدی‌هایی که هر شب ممکن است آخرین لحظه‌های عمر یکی از کولبران را در دل خود ثبت کنند.

منبع: جامعه‌پویا – مهدی قدیمی

 

Share this post

Submit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تازه کردن

قیمت روزانه طلا و ارز

 

جدول قیمت روزانه ارز